
یه موقعی آدم فکر میکنه خب از "دیو بدنام" بدتر که وجود نداره، اما بعد میفهمه کلا هیچ چیزی غیر ممکن نیست. اصلا انگار زندگی همچنان قراره فقط خاطره باشه. یعنی تو هی دلت خوش باشه به خاطرات. حالا لزوما نه خاطرات خیلی دور. منظورم اینه که تو هی رو به گذشته راه بری. حتی به خودت بگی: "دیروز خیلی خوب بودا، اما امروز... اه گندش بزنن". اینا رو گفتم که بگم، همونطور که درست کردن این وبلاگ همچین خیلی هم بیدلیل نبود، بستنش هم بی دلیل نیست. گاهی نوشتن فقط نوشتن صرف نیست، زندگی کردنه. کافکا هم همینو میگه؟ میدونم. گه خوردم خودمو با کافکا مقایسه میکنم؟! زر زیادی نزنم؟! همین کارو میخوام بکنم اتفاقا.
این "دیو بدنام" باید تموم میشد. اما این معنیش این نیست که من هم تموم شدم. نه... اصلا چرا ما انقدر دنبال دلیل میگردیم واسه همه چیز؟ راسش خودم هم دلیلشو نمیدونم. شاید نشستم فکر کردم واسش یه دلیل تراشیدم. اونوقت بهتون میگم. کجا میگم؟ چه سوالای سختی میپرسید بابا!
همهی اون دوستایی که منو لینک کردن می تونن "رفع لینک کنن"، من ناراحت نمیشم اصلا. کی از من نظر خواست؟! خب گفتم شاید... خفه شم؟! چشم. دارم همین کارو میکنم دیگه.
اینجا رو هم بخونید بد نیست.
یک ترانه، یک شعر، یک عکس، حتی یک خط خبر، دیدن یک دوست قدیمی، یا یک شماره تلفن خاک خورده وسط فونبوک موبایلت، یک لباس قدیمی، یک تکه نوشته گوشهی کتابی خوانده شده، یک نیمکت خاص گوشهی یک پارک، یک اسم، یک فیلم نه چندان قدیمی که حالا دستفروش کنار خیابان میفروشد آنرا، اسم یک محله، یک ناخنگیر، یک گربه که از جلوی پایت رد میشود و زل میزند به چشمانت، یک... میتواند ناگهان پرتابت کند به یک خاطره، یک حس، یک غم، یک زخم، یک گریه، یک سرخوشی تکرارنشدنی، یک تجربه، یک باور، یک دوره، یک عمر، شاید هم یک زندگی.

در و دیوارهای نارنجی! شاهد باشید:همین منی که دراز کشیدم رو تخت و دارم نگاتون می کنم، حالا سال بعد نشد، تا دو سال دیگه، دست در گردن هری کثیف عکس یادگاری خواهم گرفت. آره. همین منی که اگه حساب کنی، تنها چیزی که دارم:هیچیه. ولی همین منِ هیچی ندار اینکارو میکنم. صادق! تو شاهد باش که چند سال بعد میام پیشت، میام تو خیابون لاشامپیون قدم میزنم و میگم: "دیدی اومدم". هوشنگ! نمیخواد جلو صورتتو بگیری، اشکال نداره بخند. ولی وقتی رفتم پیش غلامحسین که کنار صادقه و بلاخره بهش گفتم "تو خود رئالیسم جادویی هستی، مارکز خر کیه؟!"، دیگه نمیتونی بخندی بهم. ولی الان بخند. فرهاد تو هم شاهد باش.
چیه؟ خورخه! تو چرا عشوه خرکی میای؟ برخورد بهت؟ تورو نگفتم بابا، هم محلیتو گفتم. تو که خدایی. تو اصلا حسابت با خیلی دیگهها جداست... چاکریم تام، تو هم خدایی، فقط جون من به این زودیا نمیر تا وقتی اومدم پیش هری، بیام یه تیریپ با هم بالا پایین بریم و make it rain بخونیم. جیم هم که پیشته قاعدتا، شاید اعتراف کردم بهش که دفعه اول قهوه و سیگار رو تا ته نتونستم ببینم. شاید از این عذاب وجدان راحت شدم. اِاِاِ جیم! تو هم که اینجایی، ببخشید عینک زده بودی نشناختم. مثل این عباس باش اقلا که همیشه عینکش رو چشمشه.
داشتم چی میگفتم؟ از موضوع پرت شدم. آره، همتون شاهد باشید که من از الان دارم میگم دو سال دیگه کجاما. بعد نگید این یهو چه جوری از اونجا سر درآورد. نگید اینکه تا دیروز نهایتا میتونست دست گردنِ فرجالله سلحشور بندازه، حالا چی شده به کمتر از جارموش رضایت نمیده؟ نگید اینکه هیچی نداشت، حالا چطور شده رفته پیش هری کثیف؟ خلاصه از من گفتن باشه.
هری! جا باز کن واسم که دارم میام.
پینوشت: شما زیاد جدی نگیرید، میگن جوون تو این سن و سال اگه زن و زندگی نداشته باشه که افسارشو بکشه، همینجوری میشه. شما سخت نگیرید، بزارید اقلا دل ما خوش باشه به این چرندیاتی که میگیم.
دراز کشیدهام و "سرِ هیدرا"ی فوئنتس میخوانم. از پنجرهی بالای سرم همهمهی آزاردهندهای روی اعصابم تیغ میکشد. قاعدتا صدا از یک مراسم افطاری خانوادگی بیرون میآید. راستی چرا خوانوادگی نه، من همیشه املای خوانوادگی را به خانوادگی ترجیح میدادم. انگار آن واو اضافه هویتی خاص به این کلمه میبخشد. سر و صدا را فراموش میکنم و خودم را مشغول خواندن نشان میدهم. صداها بلندتر میشوند و زنی در میان جمع (نه، بی سیما) با صدایی نفرت انگیز قهقههای می زند، صدای خفیف مردی میآید و باز قهقههای مداوم. تصورم زنیاست با یک چادر خاکستری گل دار، که وقت خندیدن چادرش را روی صورتش میکشد. خندهاش وقیحانه است و غیرقابل تحمل. احتمالا باید چاق باشد، از آنهایی که موقع نشستن شبیه فیل دریایی روی زمین پهن میشوند. آدمهای لاغر هیچوقت اینجوری نمیخندند. شاید دلیلش انعکاس صدا در حجم بالای شکم و کپلهای چاقهاست. نمی توانم کتاب بخوانم. کتاب را میبندم و ...
لعنتی باز آمده سراغ من، زور میزنم که تکان بخورم، نمی توانم، نگاهم میافتد به میز کامپیوترم، دو تا کلاه زمستانی روی میز افتاده. از آنهایی که گوش دارند و از دو طرفشان بند آویزان است. یکی بنفش و یکی سیاه – خاکستری. حالا این کلاه ها از کجا آمدهاند وسط اتاق من، نمی دانم. هنوز نمی توانم تکان بخورم و تمام تنم انگار فلج شده. یک چیزی در کلاهها عجیب است، همینطور شل و طبیعی روی میز نیافتادهاند. انگار یکی آنها را جوری روی میز قرار داده که راست بایستند. انگار زیر کلاهها توپ گذاشته باشند. ترس وجودم را میلرزاند. یا فکر میکنم میلرزاند. پاهایم همچنان بیحس هستند اما انگار دستهایم را می توانم تکان بدهم. خب این امیدوار کننده است. کشان کشان خودم را از روی تخت به کف اتاق میاندازم. به سمت میز تحریر میروم. عین خزنده ها تنم را روی زمین می کشم. نزدیک میز تحریر که میرسم، دست میاندازم روی میز و خودم را بالا میکشانم. حالا کلاهها درست روبرویم هستند. همچنان همانطور صلب و باد کرده سر جای خود هستند. دست راستم را محکم به میز گرفتهام که نیافتم. می خواهم با دست چپ کلاه سیاه را فشار بدهم پایین که میبینم توی آن پر است. کلاه را کج می کنم تا ببینم با چی داخل آنرا پر کردهاند، ناگهان از زیر آن خون میپاشد به صورتم...
از خواب میپرم. روی تخت افتاده ام و کتاب سر هیدرا کنارم باز است. صدای ضعیف مرد را میشنوم و زن بلافاصله قهقهه میزند.
So, if you want something
And you call, call
Then'll come running
To fight, and I'll be at your door
When there's something worth running for
When your mind's made up
When your mind's made up
There's no point trying to change it
When your mind's made up
When your mind's made up
There's no point trying to stop it
You see, you're just like everyone
When the shit falls all you want to do is run, away
And hide all by yourself
When you're far from me, there's nothing else
When your mind's made up
When your mind's made up
There's no point trying to change it
When your mind's made up
When your mind's made up
There's no point even talking
When your mind's made up
When your mind's made up
There's no point trying to fight it
So, if you ever want something
And you call, call
Then I'll come running
فکر کن توی مترو نشستم و کنارم یه پیرزن و روبروش شوهرش نشستن، پیش خودم فکر میکنم اگه من برگردم پیرزنه رو یه فرنچ کیس کنم چی میشه؟ پیرمرده چیکار میکنه؟ بقیه چی فکر میکنن راجع به من؟ یا فرض کن توی یه رستوران نشستم و همه مشغول غذا خوردن هستن، بعد اگه من پا شم روی صندلی وایستم و یه آروغ درست حسابی بزنم، طوریکه کل رستوران بلرزه، اونوقت چی میشه، اصلا به نظرتون بقیه عکس العمل خاصی نشون میدن یا نه؟ بزار اصلا قضیه رو پیچیدهتر کنم، فرض کن تو خونمون هستم و بابام و مادربزرگم هم هستند. اگه من یهو برگردم یه لگد بزنم تو فک مادربزرگم چی میشه؟ اینجا بابام چیکار میکنه؟ پا میشه با من دعوا میکنه یا چی؟ یا فرض کن تو دانشگاه سر کلاس نشستم و استادی که اصلا منو نمیشناسه چایی دستشه و داره یه چیزی رو توضیح میده. بعد من همینطور پاشم و برم جلوی استاده تو صورتش نگاه کنم و بگم مادرتو [...] بعد چاییش رو ازش بگیرم و بپاشم صورتش،همهی این کارا رو هم با قیافهی کاملا خونسرد انجام بدم. البته اینو میدونم که بقیه تو همچین صحنههایی شکی در روانی بودن من نمیکنن. یعنی تو می تونی با یه حرکت، فقط یه حرکت باعث بشی بقیه تا ابد فکر کنن تو دیوانهی واقعی هستی. اگه بعد از اون حرکت هم هیچ کار غیر عادی انجام ندی و خیلی عاقلانه و معمولی رفتار کنی، بازم تاثیری تو ذهنیت بقیه نخواهد داشت، یعنی تو با اون حرکت واسه همیشه دیوانه باقی میمونی. ولی هنوز مطمئن نیستم واقعا چی میشه اگه یکی از این کارا رو انجام بدم. ولی اینو مطمئنم که یه روزی حتما یکی از این کارا رو میکنم تا ببینم چی میشه. چیه؟ چرا اونطوری نگاه میکنی؟

درون یک ساختمان احتمالا دور افتاده با دیوارهای خاکستری مرده، جمعیت آرام و ساکت ایستادهاند و سرهایشان چون موجهایی کم آزار در حرکت است. کسی چیزی نمیگوید. صدای درام در پس زمینه به گوش میرسد و آن دورتر ویلونی فضا را میشکافد. نور سالن تنها از پنجرههاییست بدون شیشه و تک و توک شمعهایی که در گوشه و کنار روشن شده. آرشه روی گیتار میلغزد. صدایی نو. فضا ساخته میشود. انسانی ایستاده با گیتار الکتریک و آرشه در دست. تصویری نامانوس. دست، نامنظم بالا و پایین میرود و ناگهان صدایی از حنجره مرد آرشه به دست خارج میشود. صدایی شبیه صدای یک ساز. نه بیشتر نه کمتر. صدایی برای تکمیل فضا... روبروی مونیتور نشستهای و در یک شب خسته کننده خیره شدی به این چیدمان غریب اصوات. آهنگ اوج میگیرد. شکی نیست. به هیچ وجه. روی شانه هایت بال درآوردهای و پرواز میکنی. با هر بار کوبش درام تو بالاتر میروی. صدای عجیب آرشه روی گیتار، زیر بالهایت وزیده میشود. تو هم در اوجی. جایی غیر از آنجایی که باید...
آرام چشمهایت را باز میکنی. صدای دست زدن در گوشت میپیچد. نور مونیتور پاشیده میشود روی صورتت. چسبیدهای روی صندلی درست وسط اتاقی نارنجی. اتاق خودت. تجربهی خلسه در یک شب گرم. مردی ایستاده با گیتار و آرشه به دست تورا مینگرد. سیگاروس.
سر یه دوراهی تکیه داده به دیوار و با دوتا از دستاش صورتش رو پوشونده. پیش خود فکر میکنه مگه چقدر عمر میکنه، درسته که همه میگن سگ جونه، حتی از خود سگ هم سگ جونتر، ولی چه فایده؟ اصلا وقتی آدم این همه دشمن داره، دشمنهای همیشگی، این سگ جونی چقدر به درد میخوره. چرا آخه اینقدر منفوره؟ مگه چه گناهی کرده؟ خوب از اولش همینجوری بوده دیگه. پا میشه دستاش رو مشت میکنه طرف خدا و داد میزنه: "خدا! یعنی من از احمدینژاد هم بدترم؟!" یهو میبینه یکی داره نگاش میکنه، دستاش رو سریع میاره پایین. طرف ازش میپرسه: "ببخشید، حموم از کدوم طرفه؟" آهی میکشه و با دست اشاره میکنه: "اونطرف".
دلش رو میزنه به دریا و راه میفته میره طرف آشپزخونه، پیش خودش میگه: " گور پدرش، هرچی شد، شد. دیگه از این بدتر که نمیشه".وسط ظهره و بوی قرمهسبزی از آشپزخونه میآد. نزدیک آشپزخونه که میشه نور، چشمشو اذیت میکنه. داره چشماشو میماله که یهو میبینه یکی دم ورودی آشپزخونه وایستاده و پشتش به اونه، انگار طرف داره بو میکشه. طرف دختره. آره. یواش صداش میکنه. ولی انگار دختره خیلی تو نخ قرمهسبزیست. ایندفعه بلندتر صداش میکنه: "هی، خانوم!". دختره جا می خوره و سریع برمیگرده. یه کم ترسیده. بهش لبخند میزنه. دختره خیلی تو دل بروه. تا به حال این دور و برا ندیده اونو. همینو بهش میگه. دختره جواب میده: "آره، داشتم رد میشدم، این بوی غذا منو کشوند اینور". هنوز اون بیرونه و دختره تو آشپزخونه. چند ثانیه به چشمای هم خیره میشن. انگار دختره بیخیال قرمه سبزی شده و اونم بی خیال زندگی چرند و منفور بودن و احمدینژاد و اینا. یواش یواش میره سمت دختره. طرف هم یه لبخند قشنگ میزنه. همینطوری که داره به سمت دختره میره، تو فکرش به خیلی چیزا فکر می کنه: به اینکه سیگار رو ترک کنه، دنبال یه جای خوب و نقلی واسه دو نفر بگرده و ... که یهو تاریک میشه و یه دمپایی میاد می خوره تو سر دختره و همهش میپاشه تو صورتش.
.
قلب ساعت دیواری ایستاد
با تماشای تو که در خواب بودی
لحظهای بعد
دنیا در آغوش من بود
میدانی
سوسکها در فاضلاب عاشق میشوند.
.
پ.ن. : با تشکر و اجازه از شیزوفرنی تنها که باعث شد اینو بنویسم. شعر هم مال خودشه.
نیمه شب جمعه است. در فضای بین مبلهای جلوی تلویزیون –گور شبانهات- دراز کشیدهای و برنامهی "ورزش از نگاه دو" از تلویزیون پخش میشود؛ نگاهی به کتابی که روی یکی از مبلها گذاشتهای و نخ دندانٍ رویش، میاندازی و تلویزیون را خاموش میکنی. دلخوشی ساعتهای آخر شبت شده همین: نخ دندان کشیدن هنگامی که لم دادهای و کتاب میخوانی (خلسهایست برای خودش). آنقدر به خواندن کتاب ادامه می دهی که خوابت میگیرد و میخوابی. کلاس روز شنبهات ساعت پنج و نیم عصر شروع میشود، اما تو صبح ساعت ۱۰ بیدار میشوی تا حدود ساعت ۲ دانشگاه باشی. چرا اینقدر زود؟ خودت هم نمی دانی. حوصلهی خانه نشستن و کار مفید کردن (بخوانید درس خواندن) را نداری. کجا از دانشگاه بهتر که برای خودش کارناوال جذابیست از تلاش مذبوحانهی نوقدمان عرصهی بی سر و ته مدرک دار شدن، جهت یافتن پارتنر مناسب خود. طبق معمول، تو از دوستت که همراه همیشگیات است در این وقت گذرانیهای هفتگی ، زودتر رسیدهای. میروی گوشهای از دانشکده که همیشه مینشینید؛ میبینی مثل هر دفعه کسی آنجا را اشغال نکرده، چون اولا مکان مناسبی برای رصد کردن سایر افراد در معبرهای پر رفت و آمد دانشکده نیست، و ثانیا موبایل آنتن نمی دهد. و تو دقیقا به همین دلایل اکثرا آنجا را انتخاب میکنی. تا آمدن دوستت، کمی "شهروند امروز"می خوانی و به این فکر می کنی حالا که شده ۱۵۰۰ تومان، احتمالا این آخرین شمارهایست که خریدهای. دوستت از راه میرسد و قبل از هر چیزی چهارتا فحش نخراشیده را برای دیر کردنش به او پیشکش (این یکی فحش نیست) میکنی. با دوستت از کارهایی که در روزهای آخر هفته انجام ندادهاید و اینکه عجب زندگی بیخودیست صحبت میکنید و در این فاصله تا شروع کلاس [...]۱
کلاست تمام میشود. از جلوی دانشگاه تا جایی که دوستت محترمانه تو را از ماشینش پرت میکند پایین، موزیک چرند گوش میدهی و مدام به دوستت گوشزد می کنی که اگر نمیخواهد دوباره ماشینش را بخوابانند، کمی آدمانهتر رانندگی کند و او هم نصیحتهای تورا به هیچ جایش حساب نمیکند. حالا تو هستی و ۴۵ دقبقه نبرد سخت عصبی با تحمل گوش دادن به ترانههای "تومخی" شهروندان گرامی در شرایط سخت، داخل قتلگاهی به نام مترو. این شرایط سخت را میتوان اینگونه توضیح داد: دمای ۳۷ درجهی سانتیگراد، فشار بالای ۲۰۰۰ پاسکال از چهار طرف، در حضور بوهای مختلف؛ از بوی دهان فرد سمت راستی گرفته تا رایحهی خوش زیر بغل مرد روبرویی و عطر تند شخص پشت سری. بلاخره به خانه میرسد. جنازهات را میگویم. ساعت ۹ شب است. بعد از شام و کمی اینترنت چرخی، حتی حوصلهای برای کتاب خواندن هم نداری. در گور شبانهات آنقدر این کانالهای کوفتی را بالا پایین میکنی که خوابت میبرد.
یکشنبه و دوشنبه هم که کلاس داری به همین منوال، بدون ذرهای تغییر در برنامه، روز را به شب میرسانی. اما ای وای از سهشنبهها... از چهارشنبه و پنجشنبه و جمعهها. چقدر این جزوهها و کتابها را باز کنی و چیزی نخوانی و گوشه ای پرتشان کنی. چقدر با این کامپیوترت ور بری و چشمانت از حدقه بیرون بزند. چقدر مجله و کتاب و فیلم. چقدر بخوابی و هر بار با دشمن قسم خورده ات در خواب بجنگی. چقدر...
نیمه شب جمعه است. در فضای بین مبلهای جلوی تلویزیون –گور شبانهات- دراز کشیدهای و برنامهی "ورزش از نگاه دو" از تلویزیون...
.
گیر کردهام در این دور باطل، در این تسلسل پوچ ثانیهها. حتی نوشتههایم نیز بوی کهنگی میدهند. روزها و هفتههایم بدون اندکی تغییر تکرار میشوند. گویی هفت روز عمر کردهام، چیز دیگری به خاطر نمیآورم جز این هفتروزهای تکرار شونده.
.
ولادیمیر: به شکل جمله بگو!
پسر: آقای گودو به من گفت به شما بگم امروز غروب نمیآد اما فردا حتما.
ولادیمیر: همهاش همین؟
پسر: بله آقا
[سکوت]
میشه بری دانشگاه و ببینی کلاست از ساعت دو افتاده چهار، بعد بشینی تو این دو ساعت فقط به استاد مزخرف و بیخودت فحش و فضیحت بدی و بعد که استاد ساعت چهار و نیم قدم رنجه کرد و اومد، کلاس نری و پاشی بری تو بوفه دانشکده بازی پرسپولیس رو تماشا کنی و بعد از گل همچین بپری بالا که همه نگات کنن.
میشه تو جاده فیروزکوه کنار رفیقت نشسته باشی و هوا، گرگ و میش یه غروب بارونی بهاری باشه؛ گردنه رو مه گرفته باشه و تو elect the dead گوش کنی و تو دلت فریاد بزنی:
Arms are raised above the sky
But all I want is me…
میشه دلت گرفته باشه و ندونی دقیقا چرا، نفهمی گلوت چرا انقدر سنگینه. میشه تو این حال (مثل خیلی مواقع که اینجوری هستی) آهنگ ترکی گوش کنی، بعد گره بخوری تو صندلی و بشینی عکسهای قدیمی خودت رو نگاه کنی و قاطی اون عکسها یه دفعه، یکی مثل یه ماهی زل بزنه تو چشات و تو باز آهنگ ترکی گوش کنی.
میشه شب باشه و تو اولین کتابایی که تو نمایشگاه خریدی رو جلوت باز کرده باشی، اما نخونیش. دراز بکشی زیر نور کم رمق آباژور قرمز کنارت و سقف رو نگاه کنی. همینطور سقف رو نگاه کنی و هزار بار یه آهنگ رو گوش کنی، شایدم هزار و یک بار:
چشام بسته است / جهانم شکل خوابه / عذابه / اضطرابه / اضطرابه
روبروم دیواری از سنگ / روبروم دیواری از مه / دیواری از سنگ
بگو بیهوده نیست / بگو بیهوده نیست / فاصله آب و سراب
بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست
بگو از کوچ پراکنده / فقط کابوس و تنهایی
بگو خواب بود هر چی که دیدیم / افسانه بود هرچی شنیدم
نگاه کن شوق دل زدن به دریا / بر آن شد مرگ تدریجی رویا
مرگ تدریجی رویا