
سر یه دوراهی تکیه داده به دیوار و با دوتا از دستاش صورتش رو پوشونده. پیش خود فکر میکنه مگه چقدر عمر میکنه، درسته که همه میگن سگ جونه، حتی از خود سگ هم سگ جونتر، ولی چه فایده؟ اصلا وقتی آدم این همه دشمن داره، دشمنهای همیشگی، این سگ جونی چقدر به درد میخوره. چرا آخه اینقدر منفوره؟ مگه چه گناهی کرده؟ خوب از اولش همینجوری بوده دیگه. پا میشه دستاش رو مشت میکنه طرف خدا و داد میزنه: "خدا! یعنی من از احمدینژاد هم بدترم؟!" یهو میبینه یکی داره نگاش میکنه، دستاش رو سریع میاره پایین. طرف ازش میپرسه: "ببخشید، حموم از کدوم طرفه؟" آهی میکشه و با دست اشاره میکنه: "اونطرف".
دلش رو میزنه به دریا و راه میفته میره طرف آشپزخونه، پیش خودش میگه: " گور پدرش، هرچی شد، شد. دیگه از این بدتر که نمیشه".وسط ظهره و بوی قرمهسبزی از آشپزخونه میآد. نزدیک آشپزخونه که میشه نور، چشمشو اذیت میکنه. داره چشماشو میماله که یهو میبینه یکی دم ورودی آشپزخونه وایستاده و پشتش به اونه، انگار طرف داره بو میکشه. طرف دختره. آره. یواش صداش میکنه. ولی انگار دختره خیلی تو نخ قرمهسبزیست. ایندفعه بلندتر صداش میکنه: "هی، خانوم!". دختره جا می خوره و سریع برمیگرده. یه کم ترسیده. بهش لبخند میزنه. دختره خیلی تو دل بروه. تا به حال این دور و برا ندیده اونو. همینو بهش میگه. دختره جواب میده: "آره، داشتم رد میشدم، این بوی غذا منو کشوند اینور". هنوز اون بیرونه و دختره تو آشپزخونه. چند ثانیه به چشمای هم خیره میشن. انگار دختره بیخیال قرمه سبزی شده و اونم بی خیال زندگی چرند و منفور بودن و احمدینژاد و اینا. یواش یواش میره سمت دختره. طرف هم یه لبخند قشنگ میزنه. همینطوری که داره به سمت دختره میره، تو فکرش به خیلی چیزا فکر می کنه: به اینکه سیگار رو ترک کنه، دنبال یه جای خوب و نقلی واسه دو نفر بگرده و ... که یهو تاریک میشه و یه دمپایی میاد می خوره تو سر دختره و همهش میپاشه تو صورتش.
.
قلب ساعت دیواری ایستاد
با تماشای تو که در خواب بودی
لحظهای بعد
دنیا در آغوش من بود
میدانی
سوسکها در فاضلاب عاشق میشوند.
.
پ.ن. : با تشکر و اجازه از شیزوفرنی تنها که باعث شد اینو بنویسم. شعر هم مال خودشه.
نیمه شب جمعه است. در فضای بین مبلهای جلوی تلویزیون –گور شبانهات- دراز کشیدهای و برنامهی "ورزش از نگاه دو" از تلویزیون پخش میشود؛ نگاهی به کتابی که روی یکی از مبلها گذاشتهای و نخ دندانٍ رویش، میاندازی و تلویزیون را خاموش میکنی. دلخوشی ساعتهای آخر شبت شده همین: نخ دندان کشیدن هنگامی که لم دادهای و کتاب میخوانی (خلسهایست برای خودش). آنقدر به خواندن کتاب ادامه می دهی که خوابت میگیرد و میخوابی. کلاس روز شنبهات ساعت پنج و نیم عصر شروع میشود، اما تو صبح ساعت ۱۰ بیدار میشوی تا حدود ساعت ۲ دانشگاه باشی. چرا اینقدر زود؟ خودت هم نمی دانی. حوصلهی خانه نشستن و کار مفید کردن (بخوانید درس خواندن) را نداری. کجا از دانشگاه بهتر که برای خودش کارناوال جذابیست از تلاش مذبوحانهی نوقدمان عرصهی بی سر و ته مدرک دار شدن، جهت یافتن پارتنر مناسب خود. طبق معمول، تو از دوستت که همراه همیشگیات است در این وقت گذرانیهای هفتگی ، زودتر رسیدهای. میروی گوشهای از دانشکده که همیشه مینشینید؛ میبینی مثل هر دفعه کسی آنجا را اشغال نکرده، چون اولا مکان مناسبی برای رصد کردن سایر افراد در معبرهای پر رفت و آمد دانشکده نیست، و ثانیا موبایل آنتن نمی دهد. و تو دقیقا به همین دلایل اکثرا آنجا را انتخاب میکنی. تا آمدن دوستت، کمی "شهروند امروز"می خوانی و به این فکر می کنی حالا که شده ۱۵۰۰ تومان، احتمالا این آخرین شمارهایست که خریدهای. دوستت از راه میرسد و قبل از هر چیزی چهارتا فحش نخراشیده را برای دیر کردنش به او پیشکش (این یکی فحش نیست) میکنی. با دوستت از کارهایی که در روزهای آخر هفته انجام ندادهاید و اینکه عجب زندگی بیخودیست صحبت میکنید و در این فاصله تا شروع کلاس [...]۱
کلاست تمام میشود. از جلوی دانشگاه تا جایی که دوستت محترمانه تو را از ماشینش پرت میکند پایین، موزیک چرند گوش میدهی و مدام به دوستت گوشزد می کنی که اگر نمیخواهد دوباره ماشینش را بخوابانند، کمی آدمانهتر رانندگی کند و او هم نصیحتهای تورا به هیچ جایش حساب نمیکند. حالا تو هستی و ۴۵ دقبقه نبرد سخت عصبی با تحمل گوش دادن به ترانههای "تومخی" شهروندان گرامی در شرایط سخت، داخل قتلگاهی به نام مترو. این شرایط سخت را میتوان اینگونه توضیح داد: دمای ۳۷ درجهی سانتیگراد، فشار بالای ۲۰۰۰ پاسکال از چهار طرف، در حضور بوهای مختلف؛ از بوی دهان فرد سمت راستی گرفته تا رایحهی خوش زیر بغل مرد روبرویی و عطر تند شخص پشت سری. بلاخره به خانه میرسد. جنازهات را میگویم. ساعت ۹ شب است. بعد از شام و کمی اینترنت چرخی، حتی حوصلهای برای کتاب خواندن هم نداری. در گور شبانهات آنقدر این کانالهای کوفتی را بالا پایین میکنی که خوابت میبرد.
یکشنبه و دوشنبه هم که کلاس داری به همین منوال، بدون ذرهای تغییر در برنامه، روز را به شب میرسانی. اما ای وای از سهشنبهها... از چهارشنبه و پنجشنبه و جمعهها. چقدر این جزوهها و کتابها را باز کنی و چیزی نخوانی و گوشه ای پرتشان کنی. چقدر با این کامپیوترت ور بری و چشمانت از حدقه بیرون بزند. چقدر مجله و کتاب و فیلم. چقدر بخوابی و هر بار با دشمن قسم خورده ات در خواب بجنگی. چقدر...
نیمه شب جمعه است. در فضای بین مبلهای جلوی تلویزیون –گور شبانهات- دراز کشیدهای و برنامهی "ورزش از نگاه دو" از تلویزیون...
.
گیر کردهام در این دور باطل، در این تسلسل پوچ ثانیهها. حتی نوشتههایم نیز بوی کهنگی میدهند. روزها و هفتههایم بدون اندکی تغییر تکرار میشوند. گویی هفت روز عمر کردهام، چیز دیگری به خاطر نمیآورم جز این هفتروزهای تکرار شونده.
.
ولادیمیر: به شکل جمله بگو!
پسر: آقای گودو به من گفت به شما بگم امروز غروب نمیآد اما فردا حتما.
ولادیمیر: همهاش همین؟
پسر: بله آقا
[سکوت]
میشه بری دانشگاه و ببینی کلاست از ساعت دو افتاده چهار، بعد بشینی تو این دو ساعت فقط به استاد مزخرف و بیخودت فحش و فضیحت بدی و بعد که استاد ساعت چهار و نیم قدم رنجه کرد و اومد، کلاس نری و پاشی بری تو بوفه دانشکده بازی پرسپولیس رو تماشا کنی و بعد از گل همچین بپری بالا که همه نگات کنن.
میشه تو جاده فیروزکوه کنار رفیقت نشسته باشی و هوا، گرگ و میش یه غروب بارونی بهاری باشه؛ گردنه رو مه گرفته باشه و تو elect the dead گوش کنی و تو دلت فریاد بزنی:
Arms are raised above the sky
But all I want is me…
میشه دلت گرفته باشه و ندونی دقیقا چرا، نفهمی گلوت چرا انقدر سنگینه. میشه تو این حال (مثل خیلی مواقع که اینجوری هستی) آهنگ ترکی گوش کنی، بعد گره بخوری تو صندلی و بشینی عکسهای قدیمی خودت رو نگاه کنی و قاطی اون عکسها یه دفعه، یکی مثل یه ماهی زل بزنه تو چشات و تو باز آهنگ ترکی گوش کنی.
میشه شب باشه و تو اولین کتابایی که تو نمایشگاه خریدی رو جلوت باز کرده باشی، اما نخونیش. دراز بکشی زیر نور کم رمق آباژور قرمز کنارت و سقف رو نگاه کنی. همینطور سقف رو نگاه کنی و هزار بار یه آهنگ رو گوش کنی، شایدم هزار و یک بار:
چشام بسته است / جهانم شکل خوابه / عذابه / اضطرابه / اضطرابه
روبروم دیواری از سنگ / روبروم دیواری از مه / دیواری از سنگ
بگو بیهوده نیست / بگو بیهوده نیست / فاصله آب و سراب
بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست
بگو از کوچ پراکنده / فقط کابوس و تنهایی
بگو خواب بود هر چی که دیدیم / افسانه بود هرچی شنیدم
نگاه کن شوق دل زدن به دریا / بر آن شد مرگ تدریجی رویا
مرگ تدریجی رویا
برای چندمین بار چیزهایی را که نوشته بود پاک کرد، پاهایش را جمع کرد روی صندلی و دستانش را دور آنها حلقه زد. شکل یک حجم ناجور نامتناسبی به نظر میرسید. فکر کرد :این حالت نشستن را چقدر دوست دارد؛ با خود گفت: "اگر یک روانشناس میشنید این را، احتمالا می گفت که انسانها بعضا دوست دارند به آرامش دوران جنینی خود بازگردند" در خیالش جواب آن روانشناس فرضی را با چند بد و بیراه داد.
همه جا تاریک بود و تنها نور مونیتور، اتاق را کمی روشن میکرد. این نیمهشب بود که داشت از پنجرهی اتاق عظمتش را به رخ میکشید. او مدتی میشد که نشسته بود چیزی بنویسد و نمیشد. می نوشت، اما پاکشان میکرد. چندین بار دیگر صفحه مونیتورش پر و خالی شد. آخرین نوشتههایش را که پاک کرد، با فونت درشت، طوری که کل صفحه را میگرفت، نوشت: "آخرین سنگ صبور خیانتکار" و ناگهان دوشاخهی برق کامپیوتر را بیرون کشید.
نیمه شب رفته بود. نور کم رمق صبح به دیوار نارنجی اتاق میخورد و پخش میشد. حجم ناجور نامتناسبی روی صندلی تکان خورد. جنینی متولد میشد...
" پیکانهای کیوپید (خدای عشق) چنانچه ابتدا به مادهای شیمیایی با نام غیر رمانتیک و نه چندان خیال انگیز فنیل اتیل آمین آغشته نمیشد، هرگز موثر واقع نمیشد. بدون اکسی توسین نیز واکنشهای بدن انسان هرگز به خلق تراژدیهایی همچون رومئو و ژولیت نمیانجامید. "
- پسره نکبت رو میبینی چشماش گیر کرده رو من، شیطونه میگه برم با ناخونام چشاشو دربیارما. آشغال بیرخت، با اون دماغش
+ آخی، این برچسب ناخونا رو از کجا گرفتی؟ خیلی نازن
- آره؟! ازتندیس خریدم، خیلی چیزای خوشگلی داره.
" PEA یک آمفتامین طبیعی و مشهورترین ماده شیمیایی مربوط به عشق است که احساساتی همچون پرواز کردن در آسمان و بر فراز جهان بودن ناشی از کشش به سوی معشوق را در شما پدید میآورد و همان است که انرژی لازم برای بیدار ماندن تا صبح و مغازلههای تلفنی را تامین میکند "
- اوه! عجب دافیه، شاسی رو داری؟ توپ.
- زیست شناسی میخونه، ورودی ۸۵، بچه تهران، تا به حال هم با کسی نپریده تو دانشگاه.
- ماشالله آمارا در حد فینال لیگ قهرمانان.
- چه کنیم دیگه، کارمون درسته.
"PEA یا مولکول عشق در نتیجه یکسری اعمال ساده فریبنده همچون تلاقی دو نگاه یا تماس دو دست از مغز ترشح میشود. هیجانات سرگیجهآور، ضربان تند قلب و نفس زدنهای بریده بریده مانند اینها متاسفانه چیزی جز نشانههای بالینی مصرف بیش از حد این ماده شیمیایی در بدن قرد عاشق نیستند"
- نبودی امروز، طرف اومد پیشنهاد داد بهم. بیچاره سرخ کرده بود
- شوخی میکنی؟ چی شد؟ تا دیروز که سیریش دهاتی بود، حالا شد بیچاره؟ خب حالا تعریف کن ببینم، چی گفت؟
" ممکن است کسانی به این مولکول معتاد شوند. از آنجا که بدن نسبت به این مواد مقاومت پیدا میکند، برای رسیدن به همان درجه از حال، مصرف آن کم کم بالا میرود. از این رو برای برآوردن نیاز خود ناگزیرند روابطشان را مدام تجدید کنند"
- الو، سلام عزیزم، کوشی؟ کجا وایستادی؟
- کنار تلفن عمومی خواهران، بای بای
- آهان... آخی، چه ناز. موموشی من. بوس
- نکن تابلو، تو دیدیم. ولی به درک، باشیم خوب. منم بوس پیشی...
" دانشمندان میگویند که پس از یک دوره معینی که بین یک سال و نیم تا چهار سال طول میکشد، بدن فرد به محرکهای عشقی عادت میکند... نرخ طلاق در سال چهارم ازدواج به اوج خود می رسد. در این زمان شالوده های شیمیایی عشق شورانگیز فرو میریزد. شاید نام فیلم کلاسیک مرلین مونرو، "خارش هفت ساله" را باید "خارش چهار ساله" میگذاشتند.
- الو... الو... الو...........
- بیب... بیب... بیب... بیب...
* مطالب علمی از مجله شهروند امروز
محمود احمدینژاد (متواضعانه و با سری
پایین و قیافهای حق به جانب، در حالی که در پشت کادر دوربین یک پژو پرشیا پارک
شده) : ما همیشه ثابت کردیم که کوبیدن را خوب بلدیم، ما در انرژی هستهای و سلول
های بنیادین و موشک و دانشگاه کلمبیا هم نشان داده بودیم که کوبندههای با اخلاصی
هستیم، البته در دولتهای گذشته یه کم کاریایی صورت گرفته بود که امیدوارم مغرضانه
نبوده باشه.
یک جوان یزدی (با موهایی که از فرق باز
شده درحالیکه چشمش به یک گوشهای خیره است، من که نفهمیدم اون گوشه چی نوشته شده):
ملت مبارز باید میدانند که با من همعقیدهاند در راهپیمایی پرشور و سبز و کوبندهی
فردا.
حسین رضازاده (در حالی که ما صدای حسین
رضازاده را میبینیم ولی فقط دو عدد لپ میبینیم): ما باید مانند همیشه ارادت و
خاکساری و بندگی و چاکری و ... یعنی حمایت خود را نسبت به رهبر گرانقدر و فرزانه و
عزیزمان اثبات کنیم و نشان دهیم که ما همیشه مطیع ولایت فقیه هستیم.
خاویر کلمنته (با کمک مترجم): میگه من
با اینکه فقط ۱۰ روز قبل از بازیهای تیمملی به ایران میام ولی از الان خود را یک
ایرانی و همپیمان با ولایت فقیه میدونم. و از سالهای بعد علاوه بر بازیهای تیم
ملی در روزهای دهه فجر هم به ایران میآم تا با رهبر انقلاب بیعت مجدد کنم. (در
اینجا کلمنته به زبان اسپانیایی میگوید) Viva Seied Ali.
یک بانوی ایدهال (یا یک عدد دماغ که
رویش چادر انداخته شده و بچهای به بغل دارد و بچه مدام با میکروفون بازی میکند):
به میمنت انقلاب شکوهمند اسلامی بود که زن هویت از دست رفتهی خود را دوباره پیدا
کرد و ما با حضور خود... (در این لحظه بچه خم میشود و کاغذی را از جایی می کند و
شروع گاز زدن میکند) ... ممم... چیزه... ما میکوبیم، البته به آقامون میگیم که
از طرف ما هم بکوبن. اصلا باید بکوبیم.
پینوشت: جون هرکی دوست دارید فردا برید
شرکت کنید تو راهپیمایی. این همه تبلیغ منو ... منو ... چی میگید شما؟! هیچی ولش
کنید. همون شرکت کنید.
۱- ساعت دوازده شب است، پسرک نفس آسودهای ميکشد و به دو گوشی موبایلی که روی میز افتاده نگاهی میاندازد. گوشی ارزان قیمتتر را بر میدارد و از اتاق بیرون میآید. در حالیکه مشغول گرفتن شمارهای است، در راهروی خوابگاه شروع به قدم زدن میکند : "الو، سلام، چطوری عزیزم؟"...
سرمای هوا آزاردهنده است و چراغ اکثر اتاقها خاموش است. دخترک گوشی را به دست دیگرش می دهد و از شیشه در بالکن به ساعت روی دیوار نگاه میکند؛ دو نیمه شب است: " عزیزم، من خیلی سردمه، بچهها هم خوابیدند، قطع می کنم، sms می زنم"...
خورشید در شرف بالا آمدن است و آسمان ابری صبح را گرگ و میش کرده. لرزشی در بدن پسرک بالا میآید و مجبورش میکند گوشه راهرو، خود را به شوفاژ بچسباند. انگشتانش با چنان سرعتی روی حروف صفحه کلید جابجا میشود که گویی در حال اجرای یک سمفونی بزرگ هستند. برای لحظهای چشم از روی نوشتهی خود برمیدارد تا ببیند صاحب صدیی که نزدیک میشود کیست : " نه هانی، به خدا دوستت دارم، باور کن..."، صدا دور میشود و لبخندی گوشهی لب پسرک شکل میگیرد...
آفتاب به بالای آسمان رسیده. کسی دیگر در اتاق نیست و ساعت بی اعتنا به دخترکی که خوابیده، زنگ میزند...
۲- چیزی که من پشت این طرحهای خوش رنگ و لعاب قرمز و آبی و طلایی میبینم یک ترفند کهنه است: ترویج مصرف گرایی، روش تضمینشده برای فروش کالاست. چند سال دیگر (شاید هم چند ماه) وقتی ایرانسل به اندازهی کافی خطهای خود را فروخت، حالا نوبت سوددهیست. دیگر طرح آبی و قرمزی وجود ندارد، تنها چیزی که از آنها باقی مانده، عادتی است که عشاق سینهچاک (یا همان مشتریهای اصلی این طرحها) دارند به فلان قدر حرف زدن و فلان تعداد sms روزانه.
۳- عادتها، خزندههایی حیلهگرند، هرچند آرام ولی نهایتا به درونمان نفوذ میکنند.
چرا چشمهایم کل وجودم را به زیر میکشند در این شب گس دلگیر؟ چرا مزهی دهانم تلخ است؟ چرا واژهها، ناجوانمردانه از ذهن خائن من فرار میکنند و من را در این بلبشوی هجوم حرفها تنها میگذارند؟ چرا آسمان این روزها از دندهی چپ بلند شده و مدام سیگار با سیگار روشن میکند؟ چرا ضبط صوت تنهایی من خالتور شده؟ چرا نمودار قطر گلوی من نسبت به زمان لگاریتمی نزول میکند؟ چرا عکس پر کنتراست روبروم، زندگی خاکستری مرا به سخره گرفته ولی دیگر قهقهای در کار نیست و تنها این سکوت است که ذره ذرهی وجودم را قبرستانی کرده؟ چرا هر چه مینویسم هجو و چرند و پر از تشبیهات بیربط است؟
گاهی یه چیزی رو میخونیم و خیلی ساده از کنارش می گذریم، ولی یه روزی، خیلی اتفاقی، وقتی دوباره میخونیش، با خودت میگی: ای بابا! اینکه خود منه:
"با شما هستم! با شما عوضیها که عینهو کرم دارید تو هم میلولید. چی خیال کردید؟ همهتون، از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پرفسور، آخرش میشید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصله دو عددتون میشه صد. صدام رو میشنفید؟ میشید یه پیرمرد آب زیپوی عوضی بوگندو. کافیه دور تند نیگاش کنید. همین که دور تند نیگاش کردید میفهمید چه گندی زدهید. میفهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کردهید. حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکردهاند؟... از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که میکنید، یعنی آسونترین کاری که میکنید، اینه که عاشق همدیگه میشید. لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازش سر در نمیآره. عاشق میشید و بعد عروسی میکنید و بعد بچهدار میشید و بعد حالتون از هم به هم میخوره و طلاق میگیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه میشید. لعنت به همهتون. لعنت به همهتون که حتی مث مرغابیها هم نمیتونید فقط با یکی باشید... دنبال چی میگردید؟ آهای عوضیها آهای با شما همستم! صدام رو میشنفید؟" *
.
* از متن کتاب "استخوان های خوک و دست های جذامی" اثر "مصطفی مستور"
انگشتانت خشک شدند و صفحه مونیتور سفید است هنوز... در یک شب بارانی، مه، نورهای زرد و بلند را پاشیده تو جاده، اینجا تهران است؟!... تو به انگشتانی خیره شدی که لاک ناخنهایش با دندان، به یک نقاشی پست مدرن تبدیل شده؛ این حجم نفرتی که وجودت را اشغال کرده و فکر "زیبایی"؟!... دوست داری ساعتها در این باران شلاقی قدم بزنی و از خودت بپرسی: خدا سخاوتمند است یا تو بی انصاف؟... فکر میکنی به باران که چه بیرحمانهست برای پیرمردی که در زانوهایش مخفی شده و با صداقت محض در مورد زیرپیراهنیهایی که جلو خود ریخته میگوید: "به خدا نخیه"... نیمه شب است و صفحه مونیتور هنوز سفید، اما تو آنرا نمیبنی، چشمانت بسته است و با گوشهایت میبینی، با گوشهایت راه میروی، حس میکنی.
شما تا به حال با گوشهایت به منظرهای خیره شدهاید؟ مثلا این منظره:
Inside a broken clock, splashing the wine with all the rain dogs
Taxi, we'd rather walk, huddle a doorway with the rain dogs
For I am a rain dog, too
Oh, how we danced and we swallowed the night
For it was all ripe for dreaming
Oh, how we danced away all of the lights
We've always been out of our minds
The rum pours strong and thin, beat out the dustman with the rain dogs
Aboard a shipwreck train, give my umbrella to the rain dogs
For I am a rain dog, too
Oh, how we danced with the Rose of Tralee
Her long hair black as a raven
Oh, how we danced and you whispered to me
You'll never be going back home
Oh, how we danced with the Rose of Tralee
Her long hair black as a raven
Oh, how we danced and you whispered to me
You'll never be going back home
(Rain Dogs , Tom Waits)

مینویسم. چرا ننویسم؟ سوژه ندارم؟ بدون سوژه می نویسم. میخوام اصلا کسی خوشش نیاد. به درک. نه که این مدت چیزی ننوشتم اتفاقی افتاد. کسی به [...]ش هم نبود. پس دیگه چه فرقی میکنه فکر کنم به چیزایی که مینویسم یا نه. اشکال ما آدما اینه که خیلی خودمونو بزرگ فرض میکنیم. یکی نیست به من بگه: آخه کلنگ! تو هم یکی از این آدمایی هستی که مثل گوسفند میچپند تو یه آخوری که اسمش متروه بعد یکم بع بع و عرعر و خر خر و مع مع و هر چی. "حسنک کجایی که گاوتو کشتن؟" حسنک بود یا مش حسن؟ چه فرقی می کنه، تو بگو چدن، تو بگو حلبی، چه فرقی می کنه؟
می شینیم تو یه ماشین هی بالا پایین میکنیم تو یه خیابون که تهش برسیم به بالا پایین کردن تو یه جا دیگه که تهش هیچ فرقی نمیکنه. موزیک تا ته زیاده، دوز هیجان بالا، یکی با صدای نکره داره می خونه: "فلسفه دنیا دو روزه / هر شبش کنیاک و دوده" چهار تا احمق عین ما تو یه ماشین دیگه میرسن کنارمون. سیگنالا به هم پیوند میخورن... تهش چیه؟ چرا یکی نیست به من بگه ته این زندگی چیه؟ اخوان خفه شو، نمیخواد به من بگی: "بنده دم باش". کدوم دم؟۱ ما بندهی آدماییم، بندهی این مردم و این جامعهای که توشیم. ما مجبوریم اینطوری زندگی کنیم. لعنت به تو آدم، اگه همون روز اول که حوا از آسمون مثل بلا بهت نازل شد، بدون هیچ حرفی کلشو میگرفتی فرو میکردی تو زمین، الان... گندت بزنن که تو هم مرد بودی یا بهتر بگم، نر بودی...
دور خواهم شد... دور...