

اين روزها
اينگونهام، ببين؛
دستم، چه کند پيش میرود، انگار
هر شعر باکرهای را سرودهام
پايم چه خسته میکشدم، گويی
کتبسته از خم هر راه رفتهام
تا زير هر کجا
حتی شنودهام
هر بار شيون تير خلاص را
ای دوست
اين روزها
با هر که دوست میشوم احساس میکنم
آنقدر دوست بودهايم که ديگر
وقت خيانت است
انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ کار ندارم
مانند يک وزير
وقتی که هيچ کار نداری
تو هيچکارهای
من هيچکارهام: يعنی که شاعرم
گيرم از اين کنايه هيچ نفهمی
اين روزها
اينگونهام
فرهادوارهای که تيشهی خود را
گم کرده است
آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان
ياران
وقتی صدای حادثه خوابيد
بر سنگ گور من بنويسيد:
يک جنگجو که نجنگيد
اما... شکست خورد
هر چی خواستم یه چیزی راجع به نصرت رحمانی بنویسم، دیدم سوادشو ندارم. فقط همین قدر میدونم که یه دورهای با شعرهاش زندگی کردم، اصلا انگار شعرهاش خود زندگی بود، همونقدر تلخ.

۲۳ سال پیش در چنین روز و ساعتی، پسری بدنیا آمد که دنیا را یک نفر پر جمعیتتر کرد. شاهدان عینی نقل میکنند وقتی پرستار میخواست کودک را که در اتاقی با نوزادان دیگر بود به پدرش نشان دهد، این چنین اورا توصیف کرد: " فقط یه بچهست که بین اینا خوابیده و گریه نمیکنه، خود پدر سوختهشه". پدر در حالیکه به پرستار گستاخ نگاه سرزنشآمیزی میکرد، اولین فرزند خود را نگریست که موهای سیاه و سیخ سیخیاش جلب توجه مینمود؛ کودک چنان خوابیده بود که انگار برایش توفیری نمیکرده بدنیا آمده یا نه. مادرش اسم او را در شرایطی انتخاب کرد که نیروهای دشمن ( بخوانید خانواده شوهر) در صدد این بودند که اسم او را بطرز ناجوانمردانهای همنام پدربزرگ مرحومش، محمد اسماعیل بگذارند. ولی مادر وی در یک حرکت اقتدار طلبانه حرف خود را به کرسی نشاند و او را مسعود نامید.
کودکیاش مانند یک تریلوژی نامتجانس گذشت؛ چرا که خانهي آنها در کوچهای واقع بود که در یک سو خانهي آنها و در سوی دیگرش منزل عمه بزرگ و خانه پدربزرگش (پدر مادرش) با فاصله کمی قرار داشتند. او هم روزهای خود را بر حسب اینکه کدام یک غذای بهتری داشتند در یکی از این سه خانه میگذراند و بدین ترتیب از هر سه خانواده تاثیر پذیرفت. تا سن ۷ سالگی افتخارات زیادی کسب نمود که از آن جمله میتوان به شکست یکی از مردهای فامیل در بازی شطرنج با چهار حرکت در سن ۵ سالگی، تماشای فیلمهای به شدت ترسناک به همراه دایی گرامی و ... نام برد.
در سن هفت سالگی مانند تمام هم سن و سالهای خود به مدرسه رفت و از همان سالهای اولیه تحصیل استعداد شگرفش در بهرهگیری از ضریب هوشی بالای خود را به رخ همه کشید. تا آنجاییکه در بین نوههای خانواده پدری به یک پدیده بیبدیل تبدیل شد (در خانواده مادری نوه اول بود و طبیعتا در آن دوران بیرقیب، هر چند نوههای بعد از او هیچ پخی از آب در نیامدند). حتی تعویض مدرسههای مختلف ( به علت تغییر خانه) هم باعث آن نشد که او پلههای ترقی علمی را یکی پس از دیگری طی نکند.
او بدون توجه به اطراف همینطور پلههای ترقی را طی میکرد بی آنکه بداند این (ظاهرا) صعود روی یک پله برقی صورت گرفته که به سمت پایین حرکت می کرده. بزرگ شد و زندگی روی کثیف خود را به او نمایاند. تازه فهمید چه فرقی میکرده اگر بدنیا میآمد یا نه. زندگی او درست شبیه این متن، دوپاره شد...
اکنون بعد از ۲۳ سال آرزوی آن خواب بعد از تولد را میکند، ولی...
پینوشت: در همین رابطه شعری سروده شده که میتوانید آن را اینجا بخوانید.
دوران تعلیق، خانهای روی آب، برزخ زندگی، سالهای آزگار، زندگی در آرزوها و خاطرات، راه رفتن روی دیوار، روزمرگی، تکرار و تکرار و تکرار ... واژهها در سرش چرخ میخوردند و یکی یکی از جلوی چشمانش عبور میکردند. هر کدام از این عبارات را میتوانست بر سردر زندگیاش نصب کند. همه چیز آزارش میداد یا بهتر بگویم؛ همه چیز را برای خود آزاردهنده میکرد. بی حوصله، غیر قابل تحمل، سرد و بیروح، خسته... نه، این واژههای نخ نما دیگر تاریخ مصرفشان گذشته بود. حرف تازهای نداشت، مدتها بود که همه عادت کرده بودند او را اینگونه ببینند. دیگر آن دیو گذشته نبود، بدنام شده بود یا بدنامش کرده بودند. خودش هم همه چیز را خوب می دانست و انگار نمیخواست چیزی را عوض کند، شاید هم نمیتوانست. صفحات دفتر خاطراتش مدتها بود که برهنه و سفید ورق می خورد. انتظار میکشید، انتظار چه؟ خودش هم نمیدانست. ترجیعبند حرفهایش که یادتان هست: "قرار نیست معجزهای اتفاق بیافتد". پس انتظار چه را می کشید؟
ساعتها گوشهای مینشست، زل میزد به جایی نا معلوم و سیگار میکشید. تا روزی بالاخره از جای خود بلند شد. گویا تصمیم خود را گرفته بود. ارهای برداشت و شاخها و دمش را برید، بارانیاش را پوشید و رفت. رفت و قاطی مردمی شد که در خیابان بودند. دیگر مشخص نبود که دیو قصه ما کدام یک از آنهاست. تنها دود سبز رنگ سیگارش پیدا بود. دیو ما آدم شده بود.
آخوند موتور سوار/ سهمیه بندی بنزین
گوته حافظ چخوف / هیتلر احمدی نژاد لنین
آینده از دست رفته / گذشتهی بشدت ننگین
جوانی فقط یک اسم / نسل سوخته و چرکین
دل خوش کنکهای مقطعی / گریههای پر طنین
عشق خیانت ازدواج / وحشیگریهای سهمگین
شادی خوشی تفریح / سیگاری کرک مورفین
شعر و شاعری در کار نیست / تنها یک فریاد خسته و خشمگین
- تو این شلوغی و بیتفاوتی کی فریاد خسته و خشمگین تو رو میشنوه؟
- چه فرقی میکنه، اونی که باید بشنوه فکر کنم خوابیده.
- نه، اتفاقا بیداره و ...
- دیگه مهم نیست. این ماشین تو چقدر سرعت میره؟
- زیاد. چطور مگه؟
- میتونی با آخرین سرعت بری؟
- کجا؟
۱- من اصولا خیلی چیزا رو نمیدونم. مثلا نمیدونم این "نوشتن" کی و چطور قاطی کارائی شد که میکردم ولی به هر حال قاطی شد، راستش نوشتن که نه، یه جور خالی شدن به این فرم، وگرنه نوشتن که بلد نیستم. یا نمیدونم دقیقا وبلاگ نویسها چرا شروع به وبلاگ نویسی میکنند؛ خیلی اینطور جواب می دن که: "واسه دل خودم مینویسم" ولی کسی نیست بهشون جواب بده: آخه آدم نسبتا حسابی! اگه واسه دل خودت مینویسی، نوشتههات اینجا وسط اینترنت و این همه چشم چیکار میکنه؟ در هر صورت من میخوام اینجا بنویسم که بقیه بخونن. البته نوشتههام از جنس خودم خواهند بود (خیلی دیگه دارم خودمو تحویل میگیرم). از این اداهای روشنفکری هم بلد نیستم، هر چی دلم بخواد مینویسم. زیاد هم آداب وبلاگ داری و اینا رو بلد نیستم، یاد میگیرم انشاالله.
۲- حالا چرا اسمشو گذاشتم دیو بدنام؟ دلیلی نداشت، همینجوری گذاشتم.
۳- دیگه زیاده حرفی نیست. اینم شد دیباچه یا مانیفست یا نمی دونم اسمشو هر چی میخوای بزارین.
۴- فعلا که دارم میرم مسافرت ولی به محض بازگشت شاهد درفشانیهای اینجانب خواهید بود.