

"هزارتوی خاطرهها چه مرموز است. گاه چنان دور و محو که باور نمیکنی این که حالا اسمش خاطره شده، قبلا خود زندگی بوده، حسش کردی، تجربهاش کردی. گاه نیز چنان قابل لمس است، گویی همین لحظهی پیش بوده که از آن بیرون پریدی. آی، ای فراموشی! تو خائنترین ویژگی آدمی هستی".
اینا میتونن مونولوگ پایانی یه نمایش باشند. یه نمایش، درست وسط یه خواب طولانی - شاید به طول همه شبهای زندگی- که تو یه سالن بزرگ در حال اجراست. همه صندلیهای سالن خالیه ولی نمایش داره اجرا میشه؛ یعنی مدتیه که در حال اجراست، دیگه آخراشه. هیچ دکوری وجود نداره، همه صحنه خالیه، فقط شخصیتهای نمایش دورتادور صحنه وایستادند. جز یکی که وسط سن، رو صندلی نشسته. آدمایی که دورش وایستادن، آروم آروم بهش نزدیک میشن. از رو صندلی که بلند میشه، همه سریع برمیگردن عقب. یه نگاهی به اطرافش میاندازه و لبخند تلخی ميزنه. میخواد در بره و از صحنه بپره بیرون، ولی این کار رو نمیکنه، شاید هم نمی تونه. زیر لب یه چیزایی میگه که مفهوم نیست. دستش رو به گلوش میکشه و دوباره میره میشینه رو صندلی. یه نفس عمیق میکشه، سرش رو میاندازه پایین و اون مونولوگ رو میگه. سرش رو که میاره بالا، میبینه اونا دورش حلقه زدن. ناگهان همگی به سمتش هجوم میارن و با دستاشون گلوش رو سفت میگیرن. صحنه تاریک میشه. هیچی معلوم نیست، فقط صدای خِرخِر میاد. صدا، همه خواب رو پر میکنه، میره داخل هزارتو و تکثیر میشه. همه جا فقط صدای خِرخِر میاد.
دلم میخواد استفراغ کنم. همه اون چیزایی که تو این بیست و اندی سال تو مغزم فرو شده رو میخوام بالا بیارم. از کتابای مدرسه بگیر تا همین اخبار نیم ساعت پیش. مگه آدم چقدر تحمل داره. چقدر یکی بشینه جلوت و تو چشمت نگاه کنه و مزخرفترین چیزایی رو بگه و عین یه کفتار سرش رو بگیره بالا که یعنی "همینه که هست". از تلویزیون بگیر تا روزنامهها و در و دیوار و بیلبوردها و حرفای آدما و همه اون چیزایی که عملا رسانهي دولت و حکومت هستن که ماشاالله کم نیستن، از همشون حالم به هم میخوره. دوست داری بگی که من خیلی چیپ و لمپن دارم حرف میزنم. بگو، به جهنم. خسته شدم دیگه. این همه بدبختی و فلاکت داره از سر و کول من و امثال من بال میره، بعد تحلیل خبر ساعت نمی دونم فلان در مورد "افزایش فرارسربازهای اسرائیلی در ..." صحبت میکنه. میزنی اون یکی شبکه، دو نفر دارن در مورد " حکم طهارت در شرایط بیآبی"، تو بگو حرف میزنن، من که میگم زر... یه شبکه دیگه داره عزاداری پخش میکنه. -چه خبره، کی مرده دوباره؟ - امام... -امروز که تولد امام ... بود -فردا هم شهادت اون یکیه، الان هم دیگه اذان مغرب رو گفتن.... تو اون یکی شبکه، آقای غلاحسین الهام: سخنگوی دولت، وزیر دادگستری، عضو شورای نگهبان، رئیس ستاد مبارزه با قاچاق و ارز و مدرس دانشگاه، همسر فاطمه رجبی نویسنده کتاب "احمدینژاد، معجزه هزاره سوم"، داره در جواب سوال یه خبرنگار در مورد وعده رئیسجمهور و آوردن نفت به سفره مردم میگه: "نفت که بو می ده". اون یکی شبکه... اون یکی شبکه... اون یکی شبکه ای خدا، خسته شدم. دیگه نمیتونم اینا رو تحمل کنم. اینکه بیان و با کمال پررویی تو اخبار در مورد این حرف بزنن که بعد سخنرانی مایکل مور موقع گرفتن اسکار، دیگه اجازه ندادن که سخنرانی کنه تو اسکار و سیاست سرکوب فیلمسازان منتقد دولت و ... اینا واسم زور داره. حالم از در و دیوار این مملکت به هم میخوره. وقتی که مغزم از گند پر شده، انتظار نداشته باشید که حرفای قشنگ قشنگ بزنم.
نه میشه رفت، نه میشه موند... چیکار باید کرد؟
سر و وضع مرتبی ندارد، گوشه بوفهی دانشکده نشسته و سیگار میکشد.پنج سال پیش همین موقعها بود که به بهانه سالگرد ۱۸ تیر دانشگاهها شلوغ شده بودند. خود را زخم خوردهی جنبش دانشجویی میداند. وقتی ازش میخواهم که خاطرات آن روزها را تعریف کند، چشمانش برقی میزند و بیدرنگ شروع میکند به تعریف کردن.
" آقا وضعیت خیلی بحرانی بود. هیچوقت یادم نمیره اون روزا. از اول سال معلوم بود که قراره یه خبرایی بشه. جرقههاش سر قضیه آغاجری زده شده بود. وقتی خبرش رسید تبریز که میخوان اعدامش کنن. اونم کی رو؟ شاگرد شریعتی، سریع بچههای انجمن اسلامی یه تریبون آزاد راه انداختن تو محوطه آزاد دانشگاه. همه دانشجوها کلاسا رو تعطیل کرده بودن، ریخته بودن جلو ساختمون مرکزی. چه نطقهایی خونده شد، چه شعارایی که نمیدادن: "شاهرودی حیا کن، قضاوتو رها کن"... " پروین حیا کن، پرسپولیسو رها کن". خلاصه که سر اون قضیه بچهها نشون دادن که جنمش رو دارن. تا رسید به امتحانا. یهو فهمیدیم امتحانا رو چند هفته انداختن جلو که تا ۱۸ تیر هم امتحانا تموم شده باشه، هم بچهها رفته باشن خونشون. نامردا خوب کلکی سوار کرده بودن" با مشت روی میز میکوبد، به سیگارش پک سنگینی میزند و ادامه می دهد: " ولی ما که ساکت ننشستیم. تهران هم همینطوری بود. خبر میدادن که یه حرکتایی تو کوی دانشگاه در حال شکلگیریه. ما تو یه خوابگاه بودیم که خیلی با دانشگاه فاصله داشت. همه ورودی جدیدا رو میفرستادن اونجا. واسه همین خیلی با بچههای سال بالایی که تو خوابگاه داخل دانشگاه بودن در تماس نبودیم. ولی خب ما هم یه کارایی میکردیم. هر شب راس ساعت ۱۱ شب، یکی از بچهها سرشو میکرد بیرون و چندتا فحش آبدار میداد و میگفت هر کی داد نزنه فلان و بیسار. خلاصه همه بچهها کلشونو میکردن از پنجره بیرون و داد میزدن. به هر حال ما هم اینجوری اعتراض میکردیم" وقتی ازش میپرسیم به چی اعتراض میکردین، میگه: "دقیقا یادم نیست، ولی خب تو تهران اعتراض میکردن، ما هم میکردیم. همینجوری گذشت تا رسید به اون شب کذایی. وسط امتحانا بود که تهران کوی داشگاه و خوابگاه طرشت شلوغ شد. از روزای قبل جو متشنج شده بود. بچه ها میگفتن آدمای مشکوک تو خوابگاه تردد میکنن. وضعیت غذاها بهتر شده بود. به دانشجوها میرسیدن. ولی اون روز که رفتیم دانشگاه خبر دادن ریختن خوابگاه طرشت، دانشجوها رو زدن و یکی رو هم کشتن. دیگه وقتش بود که حقشون رو کف دستشون بزرایم. دیگه پای مرگ یه دانشجو وسط بود. سر ۱۸ تیر، دانشگاه تهران کشته نداد ولی تو ۲۰تیر دانشگاه تبریز، ما یه کشته داده بودیم. میگفتن بسیجیه جلو دانشکده کشاورزی اسلحه رو گرفته سمت مخ دانشجوه و شلیک کرده. خیلی عوضین. متحجرای قاتل. خلاصه حالا که تهران یه کشته داده بود ما باید آبروداری میکردیم. همون ظهرش بچهها جمع شدن وسط دانشگاه، یکی رفت بالای یه سکو و شروع کرد شعار دادن. دانشجو میمیرد، ذلت نمیپذیرد. همینطور داشت به جمعیت اضافه میشد. چندتا شروع کردن یار دبستانی رو خوندن که بقیه هم باهاشون همراه شدن. الان که یادم میفته مو به تنم سیخ میشه. ولی حراست اومد همه رو پراکنده کرد. حکومت نظامی شده بود. ما هم رفتیم خوابگاه که اونجا حرکت رو سازماندهی کنیم. تو خوابگاه همه حرف تهران و ۱۸تیر رو میزدن. میگفتن باید دولت اعلام رفراندوم عمومی کنه. همه با این قضیه موافق بودن. هوا که تاریک شد دیگه وقت اقدام عملی بود. اولین شیشه که شکست، حس کردم بوی آزادی داره به دماغم میخوره. همینطور شیشههای خوابگاه شکسته میشد. تصمیم گرفتیم برق خوابگاه رو قطع کنیم که هیشکی بلد نبود چطوری. از همه جا صدای شعار میومد. جو پر التهاب بود. مسئول خوابگاه که انگار از خواب غفلت پا شده بود و با پیژامه دویده بود بیرون از خونهش، داشت مبهوتانه جنبش شعلهور دانشجویی رو نظاره میکرد. دانشجوهای غیور و خشمگین به هیچ چیز رحم نمیکردند. هر کی هر چی داشت، آتیش میزد و از پنجره پرت میکرد بیرون. یکی دو نفر کمدشون رو میخواستن از طبقه سوم پرت کنن بیرون که جلوشون رو گرفتن بچهها. شعار رفراندوم، رفراندوم در خوابگاه طنین انداز شده بود. از خوابگاه داخل دانشگاه خبر رسید که همه تو یه ساختمون جمع شدن، میگفتن گروه فشاریا دور ساختمون رو محاصره کردن. بچهها هم اونجا با چوب و خطکشT منتظر مبارزهی تن به تن هستند. ما هم همینکارو کردیم. چون قابل پیشبینی بود دیر یا زود به اینجا میرسن. هرکی هر چی داشت دستش گرفته بود واسه دفاع. یکی از بچهها گیتارشو برداشته بود و میگفت: تو جنگ بین انسانها این فرهنگ و هنره که از بین میره. من همه جا رو سرک میکشیدم و نکات لازم رو یادآوری میکردم. بسیجیهای خوابگاه هم جمع شده بودند و به نظر میرسید که در پی یه توطئهی کثیف هستند. از کنارشون که رد شدم، یکیشون که منو میشناخت بهم گفت: عنصر معلومالحال، مزدور وطنفروش، جیرهخوار غرب، ... دیگه منم امونش ندادم که بقیه حرفشو بزنه و با لگد به اونجاش زدم و خواستم بگم از ادامهی نسل ساقطت میکنم ای فاشیست قاتل که هفت هشت نفر ریختن سرمو من دیگه هیچی نفهمیدم"
بعد، از فردای آن روز میگوید که چشم باز میکند و خود را روی تخت بیمارستان میبیند." چشم باز کردم دیدم تو بیمارستانم. یکی از بچههای انجمن بالا سرم بود. پرسیدم که بچهها دیشب حساب گروه فشاریا رو رسیدن؟ اون گفت نه، اصلا کسی نیومد تو خوابگاه. گفتم حتما بچههای خواگاه داخل دانشگاه حسابشون رو رسیده بودن که دیگه اینور نیومدن. گفت نه اونجا هم کسی نیومد. گفتم روزنامهها رو بده ببینم بلاخره تاریخ رفراندوم کی شد. روزنامه تیتر زده بود: امسال در تابستان گرانی میوه نداریم".
اینجای حرفش که میرسد، به ساعتش نگاه میکند و سریع کیف دستیش را برمیدارد. دیرش شده و باید سر جلسه امتحان برود. میگوید دو سه ترم دیگر هم مهمان دانشگاه است. عذر خواهی میکند و میرود که امتحان یک درس را برای چهارمین بار بدهد.

مدتها منتظر اکران فیلم جدید فیمساز مورد علاقهات بودهای. حالا امروز اولین شنبهای است که فیلم رو پرده است. با دوستت قرار گذاشتهای که تو یک سئانس احتمالا خلوت بروید سینما. دوستت تاخیر میکند. فیلم شروع شده و تو هنوز جلوی سینما منتظر او ایستادهای. در این بین یکی دیگر از دوستانت با تو تماس میگیرد و میگوید که شهرستان است و حتی پول برای خرید بلیت هم ندارد و حتما امشب باید برگردد. تو یاد ته ماندهی ناچیز حسابت میافتی که امروز صبح تصمیم گرفتی برای یک کار نسبتا فرهنگی برداشت کنی. چارهای نیست، حس رفاقتت مثل همیشه گل میکند و به او اطمینان میدهی با اینکه خودت پول نداری ولی هر جور شده پولی که لازم دارد را به او میرسانی. دوستت که با او قرار گذاشتهای از را میرسد. دیر شدهاست و تیتراژ اول فیلم را از دست دادهای. او میداند که وقتی تو تیتراژ یک فیلم را نبینی مانند این است که اصلا فیلم را ندیدهای ولی تو باز هم این نکته را به او متذکر میشوی و میگویی که حتما این فیلم –که هنوز ندیدهای- را باید دوباره ببینی. وارد سالن سینما میشوید و در تاریکی جایتان را پیدا میکنید و مینشینید. فیلم شروع شده. بازیگر مرد فیلم در حالی که زخمیست در یک محوطه پر از آشغال سکندری میخورد و از یک سراشیبی به پایین سر میخورد. قسمت بزرگی از کادر روبروی تو را یک کله با روسریاش گرفته. سعی میکنی در یک زاویه مناسبتر قرار بگیری تا بتوانی تمام پرده را ببینی. تلفنت زنگ می خورد و تو خدا را شکر میکنی که قبل از ورود زنگش را قطع کردهای. دوست در شهرستان گیرکردهات است. مجبوری جواب بدهی. سر و صدای سالن و فیلم زیاد است و مجبوری بلند صحبت کنی. مشغول صحبت هستی که دوستت با آرنج محکم به پهلویت میزند. متوجه میشوی که همه به تو نگاه میکنند. خداحافظ میگویی و فیلم را تماشا میکنی. ولی آن کلهي مذکور باز هم وسط کادر جا خوش کرده. چند فحش نخراشیده زیر لب نثار زمین و زمان میکنی و به منتها الیه سمت چپ صندلی میروی تا بهتر پرده را ببینی. بازیگر مرد فیلم که در اول فیلم سکندری میخورد روی تخت خوابیده و دکتر با مزهای مشغول درآوردن گلوله از پهلوی اوست. پنس جراحی را در حال شکافتن زخم که نشان میدهد، خانمی از پشت سر بلند میگوید : "یا امام زمان". سرت را بر میگردانی تا چیزی بگویی ولی منصرف میشوی. به سوی پرده سینما برمیگردی. ولی کلهي مبارک خانم جلویی را میبینی که باز جای خود را تغییر داده و آقای کنار دستیاش مشغول نوازش اوست. عصبانی میشوی و این بار به انتهای سمت راست صندلی لم میدهی و سعی میکنی که روی فیلم تمرکز داشته باشی. خانم معتادی زیر یک پارچهی قرمز مشغول تزریق سرنگ است. دختری از پشت سر –احتمالا- خطاب به کناریاش میگوید : "خاک تو سرش این چه نقشیه بازی کرده. میبینی تو مدار صفر درجه چقدر خوشگله لامسب". کناریاش جواب میدهد: " آره، این روزا خیلی فیلم بازی میکنه". تصمیم میگیری به نشانه اعتراض سینما را ترک کنی، ولی یاد ته مانده پولت میشوی و اینکه احتمالا نمیتوانی تا اطلاع ثانوی سینما بیایی. پس آرامش خود را حفظ میکنی و سر جایت مینشینی. رستورانی را نشان میدهد. بلاخره خواننده مورد علاقهات که می دانی در این فیلم ترانهای خوانده را نشان میدهد. با اشتیاق به پرده سینما خیره شدهای که یک کله به سرعت جلوی چشمانت ظاهر میشود. بعد از آن بلافاصله کله دیگری به سمتش میآید ولی خانم با عصبانیت اورا به آنسو هل میدهد. سریع جایت را تغییر میدهی. خواننده شروع به خواندن میکند. با فرم خاص خودش کلمات را ادا میکند و تو سعی میکنی که لذت ببری: "حرف هفتیر پرو باور کن..." دختران پشت سری میزنند زیر خنده و یکیشان میگوید: " چرا اینجوری میخونه". سعی میکنی توجهای نکنی. فیلم به اوج خود رسیده. یعنی اینطور تصور میکنی. دستی از جلوی دیدت رد میشود و در بازگشت کلهای را با خود میآورد. کله به جای خود باز میگردد. دست دوباره او را به سمت دید تو میکشد. دختر و پسر به هم قفل میشوند . دیگر چیزی را نمیبینی. تلفننت زنگ میخورد. قطع میکنی. دوباره زنگ میخورد. دوست در راه ماندهات است. جواب نمی دهی. ولی او مرتب زنگ می زند. برمی داری و آرام به او میگویی که نمی توانی صحبت کنی. صدای نچ نچ بلند میشود. دوستت میگوید که میخواهد بابت لطفی که کردی تشکر کند و انشاالله جبران میکند. تلفن را قطع میکنی. ولی میبینی همه بلند شدهاند و بر پرده سینما، اسامی در حال بالا رفتن است. دختر پشت سرت میگوید: " ایرانیا هنوز یاد نگرفتن که تو سینما تلفنشون رو خاموش کنن" و دوستانش تایید میکنند. از سالن سینما بیرون می روید و جلوی در خروجی پیرمردی از تو میپرسد فیلم چطور بود. تو میخواهی بگویی که ای کاش همه میدانستند که بین سینما و پارک و کافیشاپ و خانه خاله و تختخواب و هزار کوفت و زهر مار دیگر تفاوت هست. ولی چیزی نمیگویی.
تو کوچههای ساکت و تاریک شهر راهش را گرفته بود و میرفت. آهنگی را ناشیانه با سوت می نواخت و چنان تو خودش بود که اگر کسی هم آنوقت شب از کنارش میگذشت، نمیفهمید. برای یک شب تابستانی، هوا بیش از اندازه خنک بود و باد سردی که به صورتش میخورد، با خود آرامش خاصی به همراه داشت. شهر خاموش خاموش بود، گویی سالها بود کسی از آن خیابان عبور نکرده. با خود گفت: "شهر مردگان..." و غرق در افکارش شد. بعد مدتها رفته بود آن شهر ولی انگار هیچ چیز تغییر نکرده بود. همچنان در و دیوار شهر آزارش می داد، اتمسفرش خفهکننده بود. وقتی لابلای مردمش راه میرفت، یک ترس گنگ سراپایش را میگرفت. نمیتوانست تو صورت آدمها نگاه کند، دوست نداشت صدایشان را بشنود. تصور میکرد همه با نگاهی غریب او را مینگرند، شهر برایش تکثر نفرتانگیز نگاههای کثیف بود. به هر طرف میرفت، خاطرات سمج بر سرش خراب میشدند. ولی اینبار یک تفاوتی احساس میکرد؛ دهانش آن مزه تلخ همیشگی را نمی داد. شیرین بود طعم دهانش. مزه آشنایی میداد. شاید طعم توت.
گربهای جیغ کشید و از جلویش پرید روی دیوارهی کنار خیابان. به انتهای خیابان رسیده بود، همچنان تنها بود. صدای آکاردئونی از دور به گوش میرسید. دستی به جای شاخها و دم بریدهاش کشید، هنوز درد میکردند. کولهاش را دراورد و روی چمنهای حاشیه خیابان دراز کشید. سیگاری گیراند و به قرص کامل ماه خیره شد. چقدر زیبا بود.