تبليغاتX
یادداشت‌های یک دیو بدنام
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386
Say hello to my little friend

اصولا ایرانی‌ها دو دسته‌اند: یا سیاست زده‌اند ‌یا از سیاست، زده شده‌اند. گروه اول،‌ در هر شرایطی بحث را به سیاست می‌کشانند، و از امتنای پرویز مشرف نسبت به کناره‌گیری از ارتش بگیر تا میزان افزایش تورم در صورت فروش بنزین با نرخ آزاد، صاحب نظر هستند. که البته استدلال‌های افلاطونیشان را می‌توانید همه روزه در مترو، تاکسی، اتوبوس، دانشگاه، خانه فک و فامیل محترم، و خلاصه در هر جا که بیش از یک نفر حضور دارد،‌ شاهد باشید. این گروه تحت تاثیر سخنان گهربار فضلای صدای آمریکا یا مقاله‌ای که صبح تو روزنامه خواندند و یا افشاگری‌های تکان دهنده‌ی موبایل فروشی محل، به شدت تغییر موضع می‌دهند و تمامی نظریه‌های قبلی خود را به کل تکذیب می‌کنند. اما گروه دوم، زیاد اهل درفشانی نیستند و تنها کاری که می‌کنند این است که مرتبا در طول روز و شب، خواهر، مادر، زن و کلا جمعیت اناث تمامی کسانی که به نحوی در سیاست دخالت دارند یا ندارند یا در مورد سیاست نظر می‌دهند و در کل هرچیز و کسی که کلمه‌ی سیاست را یدک می‌کشد، به شدت مورد لطف خود قرار می‌دهند.

 

پ.ن. در پایان لازم است از بیژن چالنگی گرامی به خاطر اینکه باعث نوشته شدن این پست شد سپاسگزاری کنم.

+ نوشته شده در 8 بعد از ظهر توسط مسعود.
شنبه سیزدهم مرداد 1386
سمفونی میگرن

ایستگاه اول: قرار است مترو تا چند لحظه دیگر به سمت کرج حرکت کند، ولی در آن همچنان بسته‌ است. جمعیت زیادی چنان فشرده جلوی در چپیده اند که هر آن انتظار دارم یکی آن وسط منفجر شود و دل و روده‌اش روی صورتم بپاشد. از ترس این برخورد احتمالی کمی عقب‌تر می‌روم و از این حجم باروت گوشتی فاصله می‌گیرم. ناگهان در باز می‌شود و جمعیت مثل آب فشار قوی از سر شلنگ به درون واگن پاشیده می‌شوند. صداهای نامفهومی تو شلوغی جمعیت به گوش می‌رسد که وجه مشترک آنها " فرهنگ" و "ملت ما" و " الاغ و نفهم" و … است. روی یکی از پله‌های بین دو طبقه جایی پیدا می‌کنم و می‌نشینم. مسافرها همچنان سوار می‌شوند و تا آخرین حجم موجود را هم اشغال می‌کنند. در بسته می‌شود و من نگران بینی نامبارک آخرین فرد بلعیده شده به داخل واگن هستم که لای در نماند.

ایستگاه دوم: دقایقی‌ست قطار حرکت کرده. هوای خفه واگن با بوی عرق و سیگار مرد کناریم و عطر‌ تند زن روبرویم، ضیافتی وصف‌ناشدنی برپا کرده. به چهره‌ همه آدم‌ها نگاهی‌ می‌اندازم؛ خستگی یک روز سخت کاری از تمام خطوط صورت‌هایشان پیداست. برخی با کنار دستیشان مشغول پچ‌پچ‌اند و برخی در لاک بدبختی‌های احتمالی خود فرو رفته اند و نای تکان خوردن هم ندارند. تصمیم می‌گیرم از نور ضعیف و سفید لامپ بالای سرم استفاده کنم و کمی روزنامه بخوانم. هنوز چند سطری بیشتر پایین نرفته‌ام که صدای گوشخراشی ضیافت یک عصر متمدنانه‌ی من را تکمیل می‌کند. سر می‌چرخانم و کاشف به عمل می‌آید صدای مذبور از موبایل یکی از چند پسری‌ست که گوشه‌ای نشسته‌اند روی زمین. تو اسپیکر گوشی فوق‌الذکر خواننده‌‌ای به اصطلاح زیرزمینی با صدای نخراشیده‌اش- نمی‌دانم در گوش میانی‌ام است یا عضو حلزونی گوشم- می‌خواند: "من خوشم می‌آد از ماشینا و دافای شاسی بلند…"

ایستگاه سوم: خواننده‌ی مذکور بعد از خواندن چند آهنگ شنیدنی، ترانه‌ی سوم را با هم‌صدایی صاحب موبایل به درخواست دوستانش در حال اجرا کردن است. ولی تصور نکنید کار به همین جا ختم می‌شود،‌ هرگز. باقی موسیقی( موسیخی!!) دانان حاضر در مترو در این بین به وجد می آیند و سلیقه‌های به گند کشیده شده خود را که در music boxهای شخصی خود نگه داری می کنند به عرضه می‌گذارند تا برای هر شخصی ابزار مناسب جهت سردرد‌ فراهم باشد.

ایستگاه آخر: سرم در این کنسرت نیم‌ساعته‌ی مشترک بین هیچکس و شماعی‌زاده و امیر تتلو  و مرحومان هایده و مهستی و Gypsy Kings  و ... به قول مجید ‌آقای جوبچی، شده بازار مسگرها. تا اینکه صدای فرشته‌‌‌گونه‌اش را می‌شنوم که چون خضر راهی بر این ظلمات می‌گشاید: "ایستگاه کرج، ‌ایستگاه بعدی گلشهر".

نفرین‌نامه: من سر اولین پیچ پل صراط به انتظارتان خواهم نشست،‌ مطمئن باشید. انتقام همه را از شما خواهم گرفت و به درک واصلتان خواهم کرد. با شما هستم ای صاحبان کارخانه های: Nokia و SonyEricsson و Motorola و هم پیاله‌هایتان.

+ نوشته شده در 10 بعد از ظهر توسط مسعود.
پنجشنبه چهارم مرداد 1386
خواب و بیداری

(این داستان واقعی‌ست)

یک ظهر سکر‌آور تابستانی‌ست. اتاقی نیمه تاریک و ساکت، باد خنک کولر، شکم پر، تنها خواب قیلوله‌ای را کم دارند تا این ضیافت نیمروزی کامل شود. می‌خوابی، به همین سادگی. ولو می‌شوی روی تخت و سر در بالش فرو می‌بری و می‌خوابی. مثل همه آدم‌هایی که یک خواب نیمروزی را تجربه می‌کنند. ولی گویا به همان سادگی که فکر می‌کردی نیست، یا حداقل تو چند ثانیه آینده نخواهد بود. چشمانت باز می‌شود، آیا بیدار شده‌ای؟ اتاق که اتاق خودت هست و نمای پیش رو همان سقف همیشگی؛ پس خواب نمی‌بینی و بیداری. تصمیم می‌گیری بلند شوی،‌ اما هیچ کدام از اعضای بدنت را نمی‌توانی تکان بدهی، دریغ از یک بند انگشت که تکان بخورد. تنها پلک‌هایت هستند که چون دو دستی قدرتمند تو را به اعماق یک وضعیت عذاب‌آور می‌کشانند. دیگر بعد چند سال دست و پنجه نرم کردن در این وادی سخت، شناخت کامل از وضعیتت دارد. دیگر برایت فرقی نمی‌کند اینکه مردم به آن "بختک" می‌گویند، خرافه است یا حقیقت؟ تو به یک تقریر شخصی از این مقوله (پدیده، عذاب، مریضی، بدبختی، ...) رسیده‌ای. انگار جزیی از زندگیت شده. دیگر مواجهه با آن برایت عادی‌ست. داشتم می‌گفتم؛‌ پلکهایت تو را می‌کشند. ولی می‌دانی اگر موفق شوند،‌ نجات از این وضعیت بسیار سخت‌تر خواهد بود. پس تصمیم می‌گیری به جای بازگشت به عقب، قدمی به جلو بر‌داری. می‌دانی تا لحظاتی دیگر از این قفل عضلانی تا حدودی آزاد می‌شوی. درست است، پای چپت را می‌توانی تکان بدهی و این موفقیتی‌ست در این مبارزه نابرابر (مبارزه‌ای که نه حریف را می‌شناسی و نه می‌بینی، نابرابر نیست؟). از فرصت استفاده می‌کنی و زور می‌زنی تا می‌توانی پایت را تکان دهی، با خود فکر می‌کنی حتما یکی تو را در این وضعیت مسخره خواهد دید و از خواب بیدار خواهد کرد. ولی انگار در اتاق بسته ست. این را وقتی می‌فهمی که سرت را می‌توانی کمی به راست بچرخانی. ولی می‌دانی که کم کم پیروز خواهی شد. بعد از مبارزات طولانی، غلغ این حریف ناپیدای قدرتر از اکوان دیو را بدست آورده‌ای. در حال کلنجار و دست پا زدن هستی که سایه‌ای را تو کادر چشمانت می‌بینی که روی زمین افتاده. شناسایبش می‌کنی، خود نامردش است. بد و بیراه نثارش می‌کنی و می‌گویی: "اگه [...] داری واستا تا من...". ولی ناگهان می‌ترسی و خفه می‌شوی. می‌ترسی از اینکه این بار بر خلاف دفعات گذشته چهره کریه‌اش را ببینی.  ولی باز هم سعادتش نصیبت نمی‌شود و سایه محو می‌شود. به تقلایت ادامه می‌دهی تا بلاخره موفق می‌شوی از شر این استخر قیر که گرفتارش شده‌ای خلاص گردی. سریع به سمت در اتاق می‌روی و بازش می‌کنی. مادر و مادربزرگت به تو نگاه می‌کنند و تو لبخند می زنی. اما حس می‌کنی یک چیزت کم است. انگار وجودت کم‌رنگ شده. به سمت تختت نگاه می‌کنی و جسمت (شاید هم روحت، نمی‌دانی) را می‌بینی که چون یک توپ پنچر شده روی تختت افتاده. می‌روی و آن را بر می‌داری و سر انعطاف‌پذیرش را به سمت مادرت می‌گیری و می‌گویی: " حالا اینو چیکارش کنم؟!". مادرت نگاهی به نوک انگشت اشاره‌ات می‌کند و می‌گوید: "چی رو؟ ". در همین بین، ناگهان دو پلکت با چنان قدرتی از عقب تو را به سمت تخت می‌کشند که حتی نمی توانی جواب مادرت را بدهی. به در اتاق گیر می‌کنی و از پنجره به بیرون پرت می‌شوی.

از خواب می‌پری، نفس نفس می‌زنی. همان اتاق و سقف لعنتی جلوی چشمانت هستند. آیا همه این‌ها را خواب دیدی؟ هنوز کاملا مطمئن نیستی. به این فکر می کنی که بالاخره کی از این خواب‌های دارای حس و درد راحت می‌شوی؟

+ نوشته شده در 6 بعد از ظهر توسط مسعود.