
با کمی تاخیر و عرض پوزش خدمت کتایون که من رو به بازی "یادم تورا فراموش" دعوت کرده بود (که حقیقتا بازی سختیه)، توجه شما رو جلب میکنم به ۵تاییهای خودم:
۱- کتاب: مثل این میمونه که بهت بگن از بین بچههات یکی رو انتخاب کن. علاقهام به همشون مساویه، ولی خوب نسبت به بعضیاش مساویتره (با اجازه از آقای اورول)، مثل کتاب گزارش به خاک یونان نوشته نیکوس کازانتزاکیس، بخونید تا بفهمید من چی میگم.
۲- آهنگ: آخه هر نوع موزیکی واسه فاز خودش میتونه بهترین باشه، ولی چاره چیه؟ تابع قوانین بازی هستم دیگه. فسانه و فسون (فکر کنم اسمش همین باشه) که اوهام خونده. همچنان خیلی دوسش دارم.
۳- فیلم: ترجیح دادم که از بین این همه فیلمی که دوست دارم یکی رو بگم که ایرانی و مربوط به نسل خودم باشه، فکر می کنید چیزی بهتر از نفس عمیق ساخته پرویز شهبازی سراغ دارید؟
۴- تصویر: آسمون صاف و پر ستاره (بدون ماه، فقط ستاره) تو یه شب خنک تابستونی در حالی که کنار دریاچه اوان (تو الموت) دراز کشیده بودم رو خیلی دوست داشتم. تا به حال احساس کردید که یه آمیب هستید، من اون موقع اینجوری بودم.
۵- شعر: یه نیمه شب زمستونی، در حالیکه ساعتهاست داره برف درشت و سبک میآد، تو یه اتاق گرم نشستی و داری شیر قهوه میخوری، سکوت محض. تو این شرایط، برف اخوان ثالث رو خوندن یعنی نهایت لذت. آخه کی میفهمه من چی میگم.
دوستانی هم که من دعوت می کنم: گفتگوهای تنهایی و حیات خلوت

بلاخره آخرین مهر اون برگه مزخرف تسویه حساب رو زدم. به محض اینکه از در دانشکده اومدم بیرون، باد خنک عصر شهریوری تبریز خورد تو صورتم. با خودم گفتم: " اینم از این، دیگه دانشجوی این خرابشده نیستی، فارق التحصیل شدی، ولی مهمتر از اون: فارق التبریز". آره فارق شده بودم، یعنی تموم شد، همونی که میخواستم، راحت شدم از عذاب راه رفتن تو خیابونهای شهری که اصلا مهربون نبود با من. ولی چرا اینجوری بودم؟ یه چیزیم بود. نگاهم رو چرخوندم تومحوطه خلوت جلوی دانشکده که ماشینای اونور میلههای آبی دانشگاه، سکوتش رو به مسخره گرفته بودند. باد، برگهای درخت بزرگ جلو دانشکده رو تکون می داد؛ درختی که شاید این رفتنها رو خیلی دیده بود. نه، جدی جدی انگار دلم گرفته بود، دلم میگفت: چطور این همه خاطره بد و خوب که از تیکه تیکه این ساختمونا و خیابونا جمع کردی رو تو یه مهر لعنتی جمع کردی و زدی تو اون برگه و خلاص. واقعا خلاص؟! حس میکردم یه تیکه از وجودم داره یواش یواش از من جدا میشه و میچسبه به در و دیوار این شهر. باد شدت گرفته بود و تو تنم میپیچید، سردم شد و شروع کردم به لرزیدن. یاد اون پسری افتادم که سال ۸۱ تو یه صبح شهریوری از اتوبوس پیاده شد و وقتی باد سرد تبریز بهش خورد شروع کرد به لرزیدن. چقدر اون پسر غریبه بود واسه من.
وقتی همه اون چیزایی که فکر میکردی، همگی شدن یه چیزایی تو مایههای کشک. وقتی همه دلخوشیهات واسه آینده واقعا دل-خوشی بودند نه واقعیت، دیگه بیام اینجا چی بگم؟ اصلا چی دارم بگم؟ مگه دل و دماغی هم باقی مونده؟ شرمنده. این روزا همه چی تو من پیدا میشه، غیر از حوصله.