تبليغاتX
یادداشت‌های یک دیو بدنام
یکشنبه هشتم مهر 1386
شیطان به قتل می رسد

بعد از اقدام به یک خیانت وحشیانه بین کاه و کاهدان، جماعت مومن و روزه‌ دار با شکم‌هایی برآمده چنان روی مبل لمیده بودند که گویی در یک خلسه عارفانه سیر می‌کنند. چشمها از حدقه بیرون زده و مبهوت تصاویر تلویزیون، به تماشای مکمل‌های جدید افطار می‌پرداختند. مکمل‌هایی چنان اعتیاد آور که باعث شده روزه داران عزیز بعد از تسخیر آخرین فضاهای موجود در معده، به اولین چیزی که فکر ‌کنند یافتن کنترل تلویزیون باشد. می‌گفتم؛ مهمان‌های دعوت شده به افطاری به همراه میزبان در یک حرکت هماهنگ و انتحاری، چشم و گوش خود را در طبق اخلاص نهاده و تقدیم به هنرمندان سریال مناسبتی ساز نموده بودند. واقعا پلان تکان‌دهنده و نفس‌گیری بود. دخترک مرد فوق العاده پولدار سریال (که نهایتا ۱۵-۱۶ ساله به نظر می‌آمد)، با -زبانم لال زبانم لال- دوستش که ناغافل پسر بود و حداقل ۲۷-۲۸ ساله، در پارکی که تو تمام سریال‌های کارگردان معلوم‌الحال، دختر و پسرهای سرکش و بد و ابله سریال در همانجا همدیگر را ملاقات می‌کنند، قرار داشت. رنگ و نورپردازی‌های شگرف فیلمبردار فضا را بس آسمانی کرده بود. دخترک که سلام کرد، دوربین آماده بود پسر مذکور را که مشخص بود نقش مهمی در سریال دارد، نشان دهد. تمامی مهمان‌ها نیمخیز شده بودند. دوربین روی چهره‌ی نورانی پسر کلوز آپ کرد و او گفت: " سلام رز، گل من" ( با صدای آلن دلون یا آمیتا باچان یا فرزان دلجو خوانده شود). در همین لحظه بود که در بین میهمانان آشوبی به پا شد، چه شده بود که برخی ایستاده، دست به دهان مانده بودند و پلک نمی‌زدند. یعنی شما نمی‌دانید؟ فرزاد خوشگل و مکش مرگ من و الهی من قربانش گردم، ‌همان الیاس پارسا، ‌الیاس زاهد و الیاس پیامب... ببخشید، همان بود دیگر. واقعا تکان‌دهنده بود. من که از وصف عظمت این پلان قاصرم.  

دعای پایان پست: خدایا! ما را از شر این بلاهتی که گریبانمان را بدجوری گرفته نجات بنما. خدایا! روح مرحوم شیطان را از لرزش‌های شدید محافظت بفرما. والسلام.

+ نوشته شده در 10 بعد از ظهر توسط مسعود.