تبليغاتX
یادداشت‌های یک دیو بدنام
چهارشنبه سی ام آبان 1386
دور خواهم شد... دور...

دور...دور...

 

می‌نویسم. چرا ننویسم؟ سوژه ندارم؟ بدون سوژه می نویسم. می‌خوام اصلا کسی خوشش نیاد. به درک. نه که این مدت چیزی ننوشتم اتفاقی افتاد. کسی به [...]ش هم نبود. پس دیگه چه فرقی می‌کنه فکر کنم به چیزایی که می‌نویسم یا نه. اشکال ما آدما اینه که خیلی خودمونو بزرگ فرض می‌کنیم. یکی نیست به من بگه: آخه کلنگ! ‌تو هم یکی از این آدمایی هستی که مثل گوسفند می‌چپند تو یه آخوری که اسمش متروه بعد یکم بع بع و عرعر و خر خر و مع مع و هر چی. "حسنک کجایی که گاوتو کشتن؟" حسنک بود یا مش حسن؟ چه فرقی می کنه، تو بگو چدن، تو بگو حلبی، چه فرقی می کنه؟

می شینیم تو یه ماشین هی بالا پایین می‌کنیم تو یه خیابون که تهش برسیم به بالا پایین کردن تو یه جا دیگه که تهش هیچ فرقی نمی‌کنه. موزیک تا ته زیاده، دوز هیجان بالا، یکی با صدای نکره داره می خونه: "فلسفه دنیا دو روزه / هر شبش کنیاک و دوده" چهار تا احمق عین ما تو یه ماشین دیگه میرسن کنارمون. سیگنالا به هم پیوند میخورن... تهش چیه؟ ‌چرا یکی نیست به من بگه ته این زندگی چیه؟ اخوان خفه شو، نمی‌خواد به من بگی: "بنده دم باش". کدوم دم؟۱ ما بنده‌ی آدماییم، بنده‌ی این مردم و این جامعه‌ای که توشیم. ما مجبوریم اینطوری زندگی کنیم. لعنت به تو آدم، اگه همون روز اول که حوا از آسمون مثل بلا بهت نازل شد، بدون هیچ حرفی کلشو می‌گرفتی فرو می‌کردی تو زمین، الان... گندت بزنن که تو هم مرد بودی یا بهتر بگم، نر بودی...

دور خواهم شد... دور...

+ نوشته شده در 6 بعد از ظهر توسط مسعود.