
چرا چشمهایم کل وجودم را به زیر میکشند در این شب گس دلگیر؟ چرا مزهی دهانم تلخ است؟ چرا واژهها، ناجوانمردانه از ذهن خائن من فرار میکنند و من را در این بلبشوی هجوم حرفها تنها میگذارند؟ چرا آسمان این روزها از دندهی چپ بلند شده و مدام سیگار با سیگار روشن میکند؟ چرا ضبط صوت تنهایی من خالتور شده؟ چرا نمودار قطر گلوی من نسبت به زمان لگاریتمی نزول میکند؟ چرا عکس پر کنتراست روبروم، زندگی خاکستری مرا به سخره گرفته ولی دیگر قهقهای در کار نیست و تنها این سکوت است که ذره ذرهی وجودم را قبرستانی کرده؟ چرا هر چه مینویسم هجو و چرند و پر از تشبیهات بیربط است؟
گاهی یه چیزی رو میخونیم و خیلی ساده از کنارش می گذریم، ولی یه روزی، خیلی اتفاقی، وقتی دوباره میخونیش، با خودت میگی: ای بابا! اینکه خود منه:
"با شما هستم! با شما عوضیها که عینهو کرم دارید تو هم میلولید. چی خیال کردید؟ همهتون، از وزیر و وکیل گرفته تا سپور و آشپز و پرفسور، آخرش میشید دو عدد. خیلی که هنر کنید، خیلی که خبر مرگتون به خودتون برسید فاصله دو عددتون میشه صد. صدام رو میشنفید؟ میشید یه پیرمرد آب زیپوی عوضی بوگندو. کافیه دور تند نیگاش کنید. همین که دور تند نیگاش کردید میفهمید چه گندی زدهید. میفهمید چه چیز هجو و مزخرفی درست کردهید. حالا با این عجله کدوم جهنمی قراره برید؟ قراره چه غلطی بکنید که دیگرون نکردهاند؟... از یه طرف تا چشاتون به هم افتاد اولین کاری که میکنید، یعنی آسونترین کاری که میکنید، اینه که عاشق همدیگه میشید. لعنت به شما و کاراتون که هیشکی ازش سر در نمیآره. عاشق میشید و بعد عروسی میکنید و بعد بچهدار میشید و بعد حالتون از هم به هم میخوره و طلاق میگیرید. گاهی هم طلاق نگرفته باز عاشق یکی دیگه میشید. لعنت به همهتون. لعنت به همهتون که حتی مث مرغابیها هم نمیتونید فقط با یکی باشید... دنبال چی میگردید؟ آهای عوضیها آهای با شما همستم! صدام رو میشنفید؟" *
.
* از متن کتاب "استخوان های خوک و دست های جذامی" اثر "مصطفی مستور"
انگشتانت خشک شدند و صفحه مونیتور سفید است هنوز... در یک شب بارانی، مه، نورهای زرد و بلند را پاشیده تو جاده، اینجا تهران است؟!... تو به انگشتانی خیره شدی که لاک ناخنهایش با دندان، به یک نقاشی پست مدرن تبدیل شده؛ این حجم نفرتی که وجودت را اشغال کرده و فکر "زیبایی"؟!... دوست داری ساعتها در این باران شلاقی قدم بزنی و از خودت بپرسی: خدا سخاوتمند است یا تو بی انصاف؟... فکر میکنی به باران که چه بیرحمانهست برای پیرمردی که در زانوهایش مخفی شده و با صداقت محض در مورد زیرپیراهنیهایی که جلو خود ریخته میگوید: "به خدا نخیه"... نیمه شب است و صفحه مونیتور هنوز سفید، اما تو آنرا نمیبنی، چشمانت بسته است و با گوشهایت میبینی، با گوشهایت راه میروی، حس میکنی.
شما تا به حال با گوشهایت به منظرهای خیره شدهاید؟ مثلا این منظره:
Inside a broken clock, splashing the wine with all the rain dogs
Taxi, we'd rather walk, huddle a doorway with the rain dogs
For I am a rain dog, too
Oh, how we danced and we swallowed the night
For it was all ripe for dreaming
Oh, how we danced away all of the lights
We've always been out of our minds
The rum pours strong and thin, beat out the dustman with the rain dogs
Aboard a shipwreck train, give my umbrella to the rain dogs
For I am a rain dog, too
Oh, how we danced with the Rose of Tralee
Her long hair black as a raven
Oh, how we danced and you whispered to me
You'll never be going back home
Oh, how we danced with the Rose of Tralee
Her long hair black as a raven
Oh, how we danced and you whispered to me
You'll never be going back home
(Rain Dogs , Tom Waits)