
محمود احمدینژاد (متواضعانه و با سری
پایین و قیافهای حق به جانب، در حالی که در پشت کادر دوربین یک پژو پرشیا پارک
شده) : ما همیشه ثابت کردیم که کوبیدن را خوب بلدیم، ما در انرژی هستهای و سلول
های بنیادین و موشک و دانشگاه کلمبیا هم نشان داده بودیم که کوبندههای با اخلاصی
هستیم، البته در دولتهای گذشته یه کم کاریایی صورت گرفته بود که امیدوارم مغرضانه
نبوده باشه.
یک جوان یزدی (با موهایی که از فرق باز
شده درحالیکه چشمش به یک گوشهای خیره است، من که نفهمیدم اون گوشه چی نوشته شده):
ملت مبارز باید میدانند که با من همعقیدهاند در راهپیمایی پرشور و سبز و کوبندهی
فردا.
حسین رضازاده (در حالی که ما صدای حسین
رضازاده را میبینیم ولی فقط دو عدد لپ میبینیم): ما باید مانند همیشه ارادت و
خاکساری و بندگی و چاکری و ... یعنی حمایت خود را نسبت به رهبر گرانقدر و فرزانه و
عزیزمان اثبات کنیم و نشان دهیم که ما همیشه مطیع ولایت فقیه هستیم.
خاویر کلمنته (با کمک مترجم): میگه من
با اینکه فقط ۱۰ روز قبل از بازیهای تیمملی به ایران میام ولی از الان خود را یک
ایرانی و همپیمان با ولایت فقیه میدونم. و از سالهای بعد علاوه بر بازیهای تیم
ملی در روزهای دهه فجر هم به ایران میآم تا با رهبر انقلاب بیعت مجدد کنم. (در
اینجا کلمنته به زبان اسپانیایی میگوید) Viva Seied Ali.
یک بانوی ایدهال (یا یک عدد دماغ که
رویش چادر انداخته شده و بچهای به بغل دارد و بچه مدام با میکروفون بازی میکند):
به میمنت انقلاب شکوهمند اسلامی بود که زن هویت از دست رفتهی خود را دوباره پیدا
کرد و ما با حضور خود... (در این لحظه بچه خم میشود و کاغذی را از جایی می کند و
شروع گاز زدن میکند) ... ممم... چیزه... ما میکوبیم، البته به آقامون میگیم که
از طرف ما هم بکوبن. اصلا باید بکوبیم.
پینوشت: جون هرکی دوست دارید فردا برید
شرکت کنید تو راهپیمایی. این همه تبلیغ منو ... منو ... چی میگید شما؟! هیچی ولش
کنید. همون شرکت کنید.
۱- ساعت دوازده شب است، پسرک نفس آسودهای ميکشد و به دو گوشی موبایلی که روی میز افتاده نگاهی میاندازد. گوشی ارزان قیمتتر را بر میدارد و از اتاق بیرون میآید. در حالیکه مشغول گرفتن شمارهای است، در راهروی خوابگاه شروع به قدم زدن میکند : "الو، سلام، چطوری عزیزم؟"...
سرمای هوا آزاردهنده است و چراغ اکثر اتاقها خاموش است. دخترک گوشی را به دست دیگرش می دهد و از شیشه در بالکن به ساعت روی دیوار نگاه میکند؛ دو نیمه شب است: " عزیزم، من خیلی سردمه، بچهها هم خوابیدند، قطع می کنم، sms می زنم"...
خورشید در شرف بالا آمدن است و آسمان ابری صبح را گرگ و میش کرده. لرزشی در بدن پسرک بالا میآید و مجبورش میکند گوشه راهرو، خود را به شوفاژ بچسباند. انگشتانش با چنان سرعتی روی حروف صفحه کلید جابجا میشود که گویی در حال اجرای یک سمفونی بزرگ هستند. برای لحظهای چشم از روی نوشتهی خود برمیدارد تا ببیند صاحب صدیی که نزدیک میشود کیست : " نه هانی، به خدا دوستت دارم، باور کن..."، صدا دور میشود و لبخندی گوشهی لب پسرک شکل میگیرد...
آفتاب به بالای آسمان رسیده. کسی دیگر در اتاق نیست و ساعت بی اعتنا به دخترکی که خوابیده، زنگ میزند...
۲- چیزی که من پشت این طرحهای خوش رنگ و لعاب قرمز و آبی و طلایی میبینم یک ترفند کهنه است: ترویج مصرف گرایی، روش تضمینشده برای فروش کالاست. چند سال دیگر (شاید هم چند ماه) وقتی ایرانسل به اندازهی کافی خطهای خود را فروخت، حالا نوبت سوددهیست. دیگر طرح آبی و قرمزی وجود ندارد، تنها چیزی که از آنها باقی مانده، عادتی است که عشاق سینهچاک (یا همان مشتریهای اصلی این طرحها) دارند به فلان قدر حرف زدن و فلان تعداد sms روزانه.
۳- عادتها، خزندههایی حیلهگرند، هرچند آرام ولی نهایتا به درونمان نفوذ میکنند.