تبليغاتX
یادداشت‌های یک دیو بدنام
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
آخرین سنگ صبور خیانت کار

برای چندمین بار چیزهایی را که نوشته بود پاک کرد، پاهایش را جمع کرد روی صندلی‌ و دستانش را دور آنها حلقه زد. شکل یک حجم ناجور نامتناسبی به نظر می‌رسید. فکر کرد :این حالت نشستن را چقدر دوست دارد؛ با خود گفت: "اگر یک روان‌شناس می‌شنید این را، احتمالا می گفت که انسان‌ها بعضا دوست دارند به آرامش دوران جنینی خود بازگردند" در خیالش جواب آن روان‌شناس فرضی را با چند بد و بیراه داد.

همه جا تاریک بود و تنها نور مونیتور، اتاق را کمی روشن می‌کرد. این نیمه‌شب بود که داشت از پنجره‌ی اتاق عظمتش را به رخ می‌کشید. او مدتی می‌شد که نشسته بود چیزی بنویسد و نمی‌شد. می نوشت، اما پاکشان می‌کرد. چندین بار دیگر صفحه مونیتورش پر و خالی شد. آخرین نوشته‌هایش را که پاک کرد، با فونت درشت، طوری که کل صفحه را می‌گرفت، نوشت: "آخرین سنگ صبور خیانت‌کار" و ناگهان دوشاخه‌ی برق کامپیوتر را بیرون کشید.

نیمه شب رفته بود. نور کم رمق صبح به دیوار نارنجی اتاق می‌خورد و پخش می‌شد. حجم ناجور نامتناسبی روی صندلی تکان خورد. جنینی متولد می‌شد...

 

+ نوشته شده در 0 قبل از ظهر توسط مسعود.