تبليغاتX
یادداشت‌های یک دیو بدنام
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست

می‌شه بری دانشگاه و ببینی کلاست از ساعت دو افتاده چهار، بعد بشینی تو این دو ساعت فقط به استاد مزخرف و بیخودت فحش و فضیحت بدی و بعد که استاد ساعت چهار و نیم قدم رنجه کرد و اومد، کلاس نری و پاشی بری تو بوفه دانشکده بازی پرسپولیس رو تماشا کنی و بعد از گل همچین بپری بالا که همه نگات کنن.

می‌شه تو جاده فیروزکوه کنار رفیقت نشسته باشی  و هوا، گرگ و میش یه غروب بارونی بهاری باشه؛ گردنه رو مه گرفته باشه و تو elect the dead گوش کنی و تو دلت فریاد بزنی:

Arms are raised above the sky

But all I want is me…

می‌شه دلت گرفته باشه و ندونی دقیقا چرا، نفهمی گلوت چرا انقدر سنگینه. می‌شه تو این حال (مثل خیلی مواقع که اینجوری هستی) آهنگ ترکی گوش کنی، بعد گره بخوری تو صندلی و بشینی عکسهای قدیمی خودت رو نگاه کنی و قاطی اون عکسها یه دفعه، یکی مثل یه ماهی زل بزنه تو چشات و تو باز آهنگ ترکی گوش کنی.

می‌شه شب باشه و تو اولین کتابایی که تو نمایشگاه خریدی رو جلوت باز کرده باشی، اما نخونیش. دراز بکشی زیر نور کم رمق آباژور قرمز کنارت و سقف رو نگاه کنی. همینطور سقف رو نگاه کنی و هزار بار یه آهنگ رو گوش کنی، شایدم هزار و یک بار:

چشام بسته است / جهانم شکل خوابه / عذابه / اضطرابه / اضطرابه

روبروم دیواری از سنگ / روبروم دیواری از مه / دیواری از سنگ

بگو بیهوده نیست / بگو بیهوده نیست / فاصله آب و سراب

بگو سپیدی کاغذ بیهوده نیست

بگو از کوچ پراکنده / فقط کابوس و تنهایی

بگو خواب بود هر چی که دیدیم / افسانه بود هرچی شنیدم

نگاه کن شوق دل زدن به دریا / بر آن شد مرگ تدریجی رویا

مرگ تدریجی رویا

 

 

+ نوشته شده در 11 قبل از ظهر توسط مسعود.