
سر یه دوراهی تکیه داده به دیوار و با دوتا از دستاش صورتش رو پوشونده. پیش خود فکر میکنه مگه چقدر عمر میکنه، درسته که همه میگن سگ جونه، حتی از خود سگ هم سگ جونتر، ولی چه فایده؟ اصلا وقتی آدم این همه دشمن داره، دشمنهای همیشگی، این سگ جونی چقدر به درد میخوره. چرا آخه اینقدر منفوره؟ مگه چه گناهی کرده؟ خوب از اولش همینجوری بوده دیگه. پا میشه دستاش رو مشت میکنه طرف خدا و داد میزنه: "خدا! یعنی من از احمدینژاد هم بدترم؟!" یهو میبینه یکی داره نگاش میکنه، دستاش رو سریع میاره پایین. طرف ازش میپرسه: "ببخشید، حموم از کدوم طرفه؟" آهی میکشه و با دست اشاره میکنه: "اونطرف".
دلش رو میزنه به دریا و راه میفته میره طرف آشپزخونه، پیش خودش میگه: " گور پدرش، هرچی شد، شد. دیگه از این بدتر که نمیشه".وسط ظهره و بوی قرمهسبزی از آشپزخونه میآد. نزدیک آشپزخونه که میشه نور، چشمشو اذیت میکنه. داره چشماشو میماله که یهو میبینه یکی دم ورودی آشپزخونه وایستاده و پشتش به اونه، انگار طرف داره بو میکشه. طرف دختره. آره. یواش صداش میکنه. ولی انگار دختره خیلی تو نخ قرمهسبزیست. ایندفعه بلندتر صداش میکنه: "هی، خانوم!". دختره جا می خوره و سریع برمیگرده. یه کم ترسیده. بهش لبخند میزنه. دختره خیلی تو دل بروه. تا به حال این دور و برا ندیده اونو. همینو بهش میگه. دختره جواب میده: "آره، داشتم رد میشدم، این بوی غذا منو کشوند اینور". هنوز اون بیرونه و دختره تو آشپزخونه. چند ثانیه به چشمای هم خیره میشن. انگار دختره بیخیال قرمه سبزی شده و اونم بی خیال زندگی چرند و منفور بودن و احمدینژاد و اینا. یواش یواش میره سمت دختره. طرف هم یه لبخند قشنگ میزنه. همینطوری که داره به سمت دختره میره، تو فکرش به خیلی چیزا فکر می کنه: به اینکه سیگار رو ترک کنه، دنبال یه جای خوب و نقلی واسه دو نفر بگرده و ... که یهو تاریک میشه و یه دمپایی میاد می خوره تو سر دختره و همهش میپاشه تو صورتش.
.
قلب ساعت دیواری ایستاد
با تماشای تو که در خواب بودی
لحظهای بعد
دنیا در آغوش من بود
میدانی
سوسکها در فاضلاب عاشق میشوند.
.
پ.ن. : با تشکر و اجازه از شیزوفرنی تنها که باعث شد اینو بنویسم. شعر هم مال خودشه.