تبليغاتX
یادداشت‌های یک دیو بدنام
چهارشنبه بیستم آذر 1387
آخرین

یه موقعی آدم فکر می‌کنه خب از "دیو بدنام" بدتر که وجود نداره، اما بعد می‌فهمه کلا هیچ چیزی غیر ممکن نیست. اصلا انگار زندگی همچنان قراره فقط خاطره باشه. یعنی تو هی دلت خوش باشه به خاطرات. حالا لزوما نه خاطرات خیلی دور. منظورم اینه که تو هی رو به گذشته راه بری. حتی به خودت بگی: "دیروز خیلی خوب بودا، اما امروز... اه گندش بزنن". اینا رو گفتم که بگم، همونطور که درست کردن این وبلاگ همچین خیلی هم بی‌دلیل نبود، بستنش هم بی دلیل نیست. گاهی نوشتن فقط نوشتن صرف نیست، زندگی کردنه. کافکا هم همینو میگه؟ میدونم. گه خوردم خودمو با کافکا مقایسه می‌کنم؟! زر زیادی نزنم؟! همین کارو می‌خوام بکنم اتفاقا.

این "دیو بدنام" باید تموم میشد. اما این معنیش این نیست که من هم تموم شدم. نه... اصلا چرا ما انقدر دنبال دلیل می‌گردیم واسه همه چیز؟ راسش خودم هم دلیلشو نمی‌دونم. شاید نشستم فکر کردم واسش یه دلیل تراشیدم. اونوقت بهتون میگم. کجا میگم؟ چه سوالای سختی می‌پرسید بابا!

همه‌ی اون دوستایی که منو لینک کردن می تونن "رفع لینک کنن"، من ناراحت نمی‌شم اصلا. کی از من نظر خواست؟! خب گفتم شاید... خفه شم؟! چشم. دارم همین کارو می‌کنم دیگه.

اینجا رو هم بخونید بد نیست.

+ نوشته شده در 0 قبل از ظهر توسط مسعود.