
نیمه شب جمعه است. در فضای بین مبلهای جلوی تلویزیون –گور شبانهات- دراز کشیدهای و برنامهی "ورزش از نگاه دو" از تلویزیون پخش میشود؛ نگاهی به کتابی که روی یکی از مبلها گذاشتهای و نخ دندانٍ رویش، میاندازی و تلویزیون را خاموش میکنی. دلخوشی ساعتهای آخر شبت شده همین: نخ دندان کشیدن هنگامی که لم دادهای و کتاب میخوانی (خلسهایست برای خودش). آنقدر به خواندن کتاب ادامه می دهی که خوابت میگیرد و میخوابی. کلاس روز شنبهات ساعت پنج و نیم عصر شروع میشود، اما تو صبح ساعت ۱۰ بیدار میشوی تا حدود ساعت ۲ دانشگاه باشی. چرا اینقدر زود؟ خودت هم نمی دانی. حوصلهی خانه نشستن و کار مفید کردن (بخوانید درس خواندن) را نداری. کجا از دانشگاه بهتر که برای خودش کارناوال جذابیست از تلاش مذبوحانهی نوقدمان عرصهی بی سر و ته مدرک دار شدن، جهت یافتن پارتنر مناسب خود. طبق معمول، تو از دوستت که همراه همیشگیات است در این وقت گذرانیهای هفتگی ، زودتر رسیدهای. میروی گوشهای از دانشکده که همیشه مینشینید؛ میبینی مثل هر دفعه کسی آنجا را اشغال نکرده، چون اولا مکان مناسبی برای رصد کردن سایر افراد در معبرهای پر رفت و آمد دانشکده نیست، و ثانیا موبایل آنتن نمی دهد. و تو دقیقا به همین دلایل اکثرا آنجا را انتخاب میکنی. تا آمدن دوستت، کمی "شهروند امروز"می خوانی و به این فکر می کنی حالا که شده ۱۵۰۰ تومان، احتمالا این آخرین شمارهایست که خریدهای. دوستت از راه میرسد و قبل از هر چیزی چهارتا فحش نخراشیده را برای دیر کردنش به او پیشکش (این یکی فحش نیست) میکنی. با دوستت از کارهایی که در روزهای آخر هفته انجام ندادهاید و اینکه عجب زندگی بیخودیست صحبت میکنید و در این فاصله تا شروع کلاس [...]۱
کلاست تمام میشود. از جلوی دانشگاه تا جایی که دوستت محترمانه تو را از ماشینش پرت میکند پایین، موزیک چرند گوش میدهی و مدام به دوستت گوشزد می کنی که اگر نمیخواهد دوباره ماشینش را بخوابانند، کمی آدمانهتر رانندگی کند و او هم نصیحتهای تورا به هیچ جایش حساب نمیکند. حالا تو هستی و ۴۵ دقبقه نبرد سخت عصبی با تحمل گوش دادن به ترانههای "تومخی" شهروندان گرامی در شرایط سخت، داخل قتلگاهی به نام مترو. این شرایط سخت را میتوان اینگونه توضیح داد: دمای ۳۷ درجهی سانتیگراد، فشار بالای ۲۰۰۰ پاسکال از چهار طرف، در حضور بوهای مختلف؛ از بوی دهان فرد سمت راستی گرفته تا رایحهی خوش زیر بغل مرد روبرویی و عطر تند شخص پشت سری. بلاخره به خانه میرسد. جنازهات را میگویم. ساعت ۹ شب است. بعد از شام و کمی اینترنت چرخی، حتی حوصلهای برای کتاب خواندن هم نداری. در گور شبانهات آنقدر این کانالهای کوفتی را بالا پایین میکنی که خوابت میبرد.
یکشنبه و دوشنبه هم که کلاس داری به همین منوال، بدون ذرهای تغییر در برنامه، روز را به شب میرسانی. اما ای وای از سهشنبهها... از چهارشنبه و پنجشنبه و جمعهها. چقدر این جزوهها و کتابها را باز کنی و چیزی نخوانی و گوشه ای پرتشان کنی. چقدر با این کامپیوترت ور بری و چشمانت از حدقه بیرون بزند. چقدر مجله و کتاب و فیلم. چقدر بخوابی و هر بار با دشمن قسم خورده ات در خواب بجنگی. چقدر...
نیمه شب جمعه است. در فضای بین مبلهای جلوی تلویزیون –گور شبانهات- دراز کشیدهای و برنامهی "ورزش از نگاه دو" از تلویزیون...
.
گیر کردهام در این دور باطل، در این تسلسل پوچ ثانیهها. حتی نوشتههایم نیز بوی کهنگی میدهند. روزها و هفتههایم بدون اندکی تغییر تکرار میشوند. گویی هفت روز عمر کردهام، چیز دیگری به خاطر نمیآورم جز این هفتروزهای تکرار شونده.
.
ولادیمیر: به شکل جمله بگو!
پسر: آقای گودو به من گفت به شما بگم امروز غروب نمیآد اما فردا حتما.
ولادیمیر: همهاش همین؟
پسر: بله آقا
[سکوت]