تبليغاتX
یادداشت‌های یک دیو بدنام
جمعه بیست و دوم شهریور 1387
کابوس

دراز کشیده‌ام و "سرِ هیدرا"ی فوئنتس می‌خوانم. از پنجره‌ی بالای سرم همهمه‌‌ی آزاردهنده‌ای روی اعصابم تیغ می‌کشد. قاعدتا صدا از یک مراسم افطاری خانوادگی بیرون می‌آید. راستی چرا خوانوادگی نه، من همیشه املای خوانوادگی را به خانوادگی ترجیح می‌دادم. انگار آن واو اضافه هویتی خاص به این کلمه می‌بخشد. سر و صدا را فراموش می‌کنم و خودم را مشغول خواندن نشان می‌دهم. صداها بلندتر می‌شوند و زنی در میان جمع (نه، بی سیما) با صدایی نفرت انگیز قهقهه‌ای می زند، صدای خفیف مردی می‌آید و باز قهقهه‌‌ای مداوم. تصورم زنی‌است با یک چادر خاکستری گل دار، که وقت خندیدن چادرش را روی صورتش می‌کشد. خنده‌اش وقیحانه است و غیرقابل تحمل. احتمالا باید چاق باشد، از آنهایی که موقع نشستن شبیه فیل دریایی روی زمین پهن می‌شوند. آدمهای لاغر هیچوقت اینجوری نمی‌خندند. شاید دلیلش انعکاس صدا در حجم بالای شکم و کپلهای چاقهاست. نمی توانم کتاب بخوانم. کتاب را می‌بندم و ...

لعنتی باز آمده سراغ من، زور می‌زنم که تکان بخورم، نمی توانم، نگاهم می‌افتد به میز کامپیوترم، دو تا کلاه زمستانی روی میز افتاده. از آنهایی که گوش دارند و از دو طرفشان بند آویزان است. یکی بنفش و یکی سیاه – خاکستری. حالا این کلاه ها از کجا آمده‌اند وسط اتاق من، نمی دانم. هنوز نمی توانم تکان بخورم و تمام تنم انگار فلج شده. یک چیزی در کلاه‌ها عجیب است، همینطور شل و طبیعی روی میز نیافتاده‌اند. انگار یکی آنها را جوری روی میز قرار داده که راست بایستند. انگار زیر کلاه‌ها توپ گذاشته باشند. ترس وجودم را می‌لرزاند. یا فکر می‌کنم می‌لرزاند. پاهایم همچنان بی‌حس هستند اما انگار دستهایم را می توانم تکان بدهم. خب این امیدوار کننده است. کشان کشان خودم را از روی تخت به کف اتاق می‌اندازم. به سمت میز تحریر می‌روم. عین خزنده ها تنم را روی زمین می کشم. نزدیک میز تحریر که می‌رسم، دست می‌اندازم روی میز و خودم را بالا می‌کشانم. حالا  کلاه‌ها درست روبرویم هستند. همچنان همانطور صلب و باد کرده سر جای خود هستند. دست راستم را محکم به میز گرفته‌ام که نیافتم. می خواهم با دست چپ کلاه‌ سیاه را فشار بدهم پایین که می‌بینم توی آن پر است. کلاه را کج می کنم تا ببینم با چی داخل آنرا پر کرده‌اند، ناگهان از زیر آن خون می‌پاشد به صورتم...

از خواب می‌پرم. روی تخت افتاده ام و کتاب سر هیدرا کنارم باز است. صدای ضعیف مرد را می‌شنوم و زن بلافاصله قهقهه می‌زند.

+ نوشته شده در 0 قبل از ظهر توسط مسعود.